فرا رسیدن ماه محرم وصفر بر همه ی مسلمانان جهان بویژه شیعیان تسلیت باد

منوی اصلی

صفحه نخست
ارتباط با ما
آرشیو مطالب
بهترین لینکها

گالری تصاویر امام حسین(ع)

فایل های فلش در مورد امام حسین(ع)

زندگی نامه امام علی(ع)

زندگی نامه امام هادی(ع)

حرف های شنیدنی

انسان

دوستی ودوست

آمار بازدیدکنندگان

نظر شما درمورد وبلاگ

     زندگی نامه حضرت محمد(ص)>>>از بعثت تا هجرت>>آزار و شکنجه حربه ای دیگر

   

 

 

آزار و شكنجه حربه‏اى ديگر


ابن اسحاق گفته:سران هر قبيله از قبائل قريش تصميم‏گرفتند مسلمانانى را كه در قبيله خود دارند حت‏سخت‏ترين‏شكنجه‏ها و زندان و تبعيد و انواع ديگر ضرب و شتم قرار دهند،وپس از همين تصميم بود كه رؤساى بنى مخزوم مانند ابو جهل‏عمار و ياسر و سميه را(بشرحى كه پيش از اين گذشت)در وقت‏داغى هوا و ظهر هنگام بصحراى مكه مى‏بردند و شكنجه‏مى‏كردند،و بلال را امية بن خلف بسختى شكنجه ميداد،و هم‏چنين ديگران كه مورخين نوشته‏اند:مسلمانان ضعيف را مى‏گرفتند و زره‏هاى آهنين بر تن ايشان مى‏پوشاندند و در آفتاب‏داغ آنها را ساعتها نگاه مى‏داشتند... (1) تا آنجا كه طبق روايت‏سعيد بن جبير از ابن عباس گاه ميشدبقدرى آنها را ميزدند و در گرسنگى و تشنگى نگاه مى‏داشتندكه قادر به ايستادن روى پاى خود نبودند،و هر چه از آنهامى‏خواستند مى‏گفتند،حتى اگر مى‏گفتند:لات و عزى خداى‏شما است مى‏گفتند:آرى!و اگر مى‏پرسيدند:اين جعل خداى‏شما است مى‏گفتند:آرى،و بدينوسيله خود را از دست آنهانجات ميدادند... (2) و تا آنجا كه محمد بن اسحاق گفته است:كار ابو جهل اين‏شده بود كه جستجو ميكرد تا ببيند چه كسى تازه مسلمان شده‏كه اگر از اشراف بود نزد او رفته و ضمن سرزنش و ملامت اومى‏گفت:
«تركت دين ابيك و هو خير منك؟!لنسفهن حلمك،و لنفيلن رايك،و لنضعن شرفك‏»-آئين پدر خود را كه بهتر از تو بود رها كردى؟!بدانكه ما حتما تو را به سفاهت و نادانى در ميان مردم شهره خواهيم نمود،و راى و نظرت را تخطئه مى‏كنيم و از شرافت و منزلتت در ميان‏مردم ميكاهيم.
و اگر شخص تازه مسلمان مرد تاجر و سوداگرى بود به اوميگفت:
«و الله لنكسدن تجارتك و لنهلكن مالك...».
بخدا تجارتت را كساد خواهيم كرد و دارائيت را نابودميكنيم!.
و اگر مرد فقير و ناتوانى بود او را شكنجه كرده و كتك‏ميزد... (3) .
و تا آنجا كه بخارى در صحيح خود از خباب بن ارب روايت‏كرده كه گويد:
«اتيت النبي(ص)و هو متوسد ببردة و هو فى ظل الكعبة،و قد لقينامن المشركين شدة،فقلت:الا تدعو الله؟.
فقعد و هو محمر وجهه فقال:قد كان من كان قبلكم ليمشط بامشاط الحديدما دون عظامه من لحم او عصب ما يصرفه ذلك عن دينه،و يوضع المنشار على‏مفرق راسه فيشق باثنين ما يصرفه ذلك عن دينه،و ليتمن الله هذا الامر حتى‏يسير الراكب من صنعاء الى حضر موت ما يخاف الا الله عز و جل‏». (4) -نزد رسول خدا(ص)آمدم و او در سايه كعبه بود و بردى برخود پيچيده بود،و ما در آنروزها از مشركان آزار سختى را تحمل‏مى‏كرديم پس به آنحضرت عرض كردم:آيا بدرگاه خدا دعانمى‏كنى؟
در اينوقت رسول خدا(ص)در حاليكه صورتش قرمز شده بودنشست و فرمود:
براستى كه آنها كه پيش از شما بودند گوشت‏بدنشان را باشانه‏هاى آهنين شانه مى‏كردند تا به استخوان يا عصب ميرسيد وبا اينحال آنها را از آئينشان باز نمى‏داشت،و اره بر سرشان‏مى‏گذاردند و آنها را دو نيم مى‏كردند و با اينحال از آئين خوددست نمى‏كشيدند،و حتما اين آئين(اسلام)مستقر و پابرجاخواهد شد تا آنجا كه شخص سواره از صنعاء تا حضر موت به‏راحتى سير كند و در مسير خود جز از خداى عز و جل از كسى خوف‏نداشته باشد.
اين هم داستان جالبى است
ابن هشام از عروة بن زبير نقل كرده ميگويد:
نخستين كسى كه در مكه پس از رسول خدا(صلى الله‏عليه و آله)قرآن را بآواز بلند قرائت كرد عبد الله بن مسعود بودو جريان اين بود كه روزى گروهى از اصحاب پيغمبر اكرم(صلى الله عليه و آله)گردهم نشسته بودند يكى از آنهاگفت:بخدا هنوز قريش قرآن را بآواز بلند نشنيده‏اند اينك‏كداميك از شما حاضر است قرآن را بآواز بلند خوانده وبگوش آنها برساند؟
عبد الله بن مسعود گفت:من حاضرم.
گفتند:ما ميترسيم آنان تو را بيازارند،ما كسى رامى‏خواهيم كه داراى فاميل و عشيره باشد كه بخاطر آنهاقريش نتوانند باو صدمه و آزارى برسانند!
عبد الله گفت:بگذاريد من بدنبال اين كار بروم هماناخداوند مرا محافظت‏خواهد كرد!پس روز ديگر هنگام‏ظهر در وقتى كه قرشيان در مجالس خويش انجمن كرده‏بودند در كنار مقام ايستاد و شروع كرد بخواندن سوره‏مباركه‏«الرحمن‏»و با صداى بلند گفت:
بسم الله الرحمن الرحيم.الرحمن علم القرآن...قريش‏گوش فرا داده و با هم گفتند:اين كنيز زاده چه مى‏گويد؟
گفتند:از همان چيزهائى كه محمد آورده مى‏خواند.پس‏برخاسته بسوى او آمدند و با مشت‏بصورت ابن مسعودمى‏زدند و او نيز هم چنان مى‏خواند تا مقدارى كه خواند باروى خون آلود و مجروح بسوى اصحاب رسول‏خدا(صلى الله عليه و آله) باز گشت اصحاب كه او را ديدندگفتند:ما بر تو از همين وضع و حالت‏بيمناك بوديم!
ابن مسعود گفت:اينها در راه خدا سهل است اگر خواهيد فردا هم دوباره بنزدشان بروم و همين كار را مجددا انجام‏دهم؟ گفتند:نه،كافى است زيرا تو كار خود را كردى وبگوش قريش آنچه را ناخوش داشتند رسانيدى. (5)
و قبلا نيز داستان همين خباب بن ارت را با عاص بن وائل وخوددارى عاص را از پرداخت‏بدهى خباب و تمسخر او را دراين باره ذكر كرديم (6) .
و رويهمرفته زنان و مردان مسلمانى كه تحت‏شكنجه‏مشركان قرار گرفتند و نامشان بعنوان شكنجه شدگان صدر اسلام‏در تاريخ ثبت‏شده اينها بودند:بلال،عمار،ياسر،سميه،خباب بن ارت،صهيب بن سنان رومى،عامر بن فهيرة-آزاد شده‏طفيل بن عبد الله ازدى-ابو فكيهة(كه گويند بهمراه بلال مسلمان‏شد و همانند او و بلكه سخت‏تر از او شكنجه‏اش مى‏كردند).
و از زنان نيز گذشته از سميه(مادر عمار كه همانگونه كه درمقالات گذشته گفته شد زير شكنجه ابو جهل به شهادت رسيد)
نام اين زنان با فضيلت و فداكار در زمره شكنجه شدگان در تاريخ‏آمده:
لبيبة-كنيز بنى مؤمل بن حبيب-كه عمر(قبل از اينكه مسلمان شود)او را مى‏گرفت و بسختى شكنجه ميداد تا دست ازاسلام بردارد.
زنيرة-از قبيله بنى عدى يا بنى مخزوم-كه گويند:عمر ياابو جهل او را چندان شكنجه كرد كه چشمانش كور شد.
نهدية-از قبيله بنى نهد-.
ام عبيس-از بنى زهرة-كه اسود بن عبد يغوث او را شكنجه‏ميداد (7) .
آزار مشركان نسبت‏به خود رهبر بزرگوار اسلام‏همانگونه كه گفته شد شكنجه مشركان و آزارشان ازمسلمانان بيشتر به افراد ضعيف و بدون عشيره و فاميل متوجه‏ميشد و كسانى كه داراى فاميل و عشيره بودند از ترس حمايت ومقابله بمثل قبيله‏شان كمتر مورد آزار قرار مى‏گرفتند.
ولى با اينحال گاه ميشد كه گويا نمى‏توانستند جلوى خشم‏و كينه خود را بگيرند و اختيار و عقل از دستشان خارج ميشد وكارهاى اهانت آميزى نسبت‏به آنحضرت انجام مى‏دادند كه‏بعدا موجب سرافكندگى و پشيمانى خودشان نيز مى‏گرديد.
كه از آنجمله روايت كرده‏اند كه روزى رسول خدا در حاليكه جامه‏اى نو پوشيده بود بمسجد الحرام آمد و بنماز ايستاد وجمعى از مشركان قريش در آنجا نشسته و تماشا مى‏كردند،يكى‏از آنها گفت:كيست كه برخيزد و اين بچه‏دان گوسفند و يا شتر را(كه پر از خون و كثافت‏بود و در نزديكى مسجد افتاده بود)
برگيرد و بر سر او افكند؟
يكى از آنها كه بر طبق برخى از روايات-عقبة بن ابى‏معيط-بود برخاست و گفت:من اينكار را انجام مى‏دهم،وبدنبال آن برخاست و پيش رفته آن بچه‏دان را برگرفت و درحالى‏كه در سجده بود بر سر آنحضرت افكند،و سبب شد تاسر و صورت و لباسهاى آنحضرت ملوث و آلوده گردد،ومشركان از ديدن آن منظره بشدت خنديدند.
و در روايت‏بخارى و مسلم و ديگران است كه‏رسول خدا(ص)همچنان در سجده بود تا اينكه دخترش فاطمه‏عليها السلام بيامد و آن بچه‏دان را از سر آنحضرت برداشت ونسبت‏به آنها كه چنين اهانتى كرده بودند نفرين كرد،و رسول‏خدا سر از سجده برداشت (8) .
165 آنگاه بر سران مشرك قريش نفرين كرده گفت:
«اللهم عليك بهذا الملا من قريش،اللهم عليك بعتبة بن ربيعة،اللهم عليك بشيبة بن ربيعة،اللهم عليك بابى جهل بن هشام،اللهم‏عليك بعقبة بن ابى معيط اللهم عليك بابى بن خلف‏»و اين نفرين سبب شد تا آنها ترسيدند و خنده‏شان قطع‏گرديد.
و راوى حديث گويد:من همگى آنها را كه رسول‏خدا(ص)درباره‏شان نفرين كرد ديدم كه در جنگ بدر كشته شدندو جنازه‏هاشان را در چاه بدر افكندند.
و پس از اين ماجرا رسول خدا(ص)بنزد عمويش ابو طالب‏رفت و فرمود:«يا عم كيف حسبى فيكم‏»؟
عموجان حسب من در ميان شما چگونه است؟(و چگونه ازمن حمايت ميكنيد)؟
ابو طالب پرسيد:مگر چه شده؟
رسول خدا(ص)داستان را براى ابو طالب باز گفت.
در اين وقت ابو طالب حمزة بن عبد المطلب را طلبيد و شمشيرخود را برگرفت و بمسجد آمد سران قريش كه ابو طالب را با آن‏وضع و قيافه ديدند آثار خشم را در چهره‏اش مشاهده كرده و از جاحركت نكردند تا ابو طالب پيش آمد و به حمزه گفت:آن بچه‏دان‏را برگير و بر سبيل(و صورت)همه آنها(كه حاضر بودند و اينكار را كرده و خنديده بودند)بمال،و حمزه اينكار را كرد و از نفر اول‏تا بآخر بر سبيل و صورت همه‏شان كشيد(و آنها نيز از ترس‏ابو طالب و حمزه هيچ عكس العملى از خود نشان ندادند)و آنگاه‏به رسول خدا(ص)رو كرده گفت:
«يا ابن اخى هذا حسبك فينا»اين است‏حسب تو در ميان ما! (9)
داستان ديگرى كه منجر به اسلام حمزة بن عبد المطلب‏گرديد:
ابن هشام و ابن اثير جزرى و ديگران از مردى از قبيله اسلم‏روايت كرده‏اند كه:
روزى ابو جهل در نزديكى كوه صفا برسول خدا(صلى الله‏عليه و آله)گذر كرد و آنجناب را آزار كرده و دشنام داد،وسخنانى كه دلالت‏بر عيبجوئى از دين و آئين آنحضرت وتضعيف كار او بود بر زبان راند،رسول خدا(پاسخش رانداده و)با او سخن نگفت-و بخانه بازگشت-زنى ازكنيزكان عبد الله بن جدعان(اين جريان را ديد و)سخنان‏167 ابو جهل را نسبت‏بآنحضرت شنيد.
ابو جهل از نزد رسول خدا(صلى الله عليه و آله)دور شده‏و بيامد تا در انجمنى از قريش كه در كنار خانه كعبه‏تشكيل شده بود نشست.
چيزى نگذشت كه حمزة بن عبد المطلب رضى الله عنه‏در حاليكه كمان خود را بر دوش داشت و از شكار برمى‏گشت‏سر رسيد،و رسم او چنان بود كه هرگاه از شكاربر مى‏گشت پيش از آنكه بخانه خود برود بدور خانه كعبه‏طوافى مى‏كرد،و اگر بدسته‏اى از قريش كه دور هم جمع‏شده بودند بر مى‏خورد نزد آنها ميايستاد و با آنها سخن‏مى‏گفت.پس بدان كنيزك برخورد،كنيزك گفت:اى‏حمزه نبودى كه ببينى برادر زاده‏ات محمد از دست ابو جهل‏چه كشيد و چه دشنامها شنيد!و چه صدماتى بر او واردكرد ولى محمد در مقابل،هيچ نگفته بخانه رفت.
از آنجائيكه خداوند اراده فرموده بود حمزه را بدين‏اسلام گرامى دارد اين سخن بر او گران آمده خشمناك‏شد و بجستجوى ابو جهل بيامد تا او را پيدا كند و سزاى‏جسارتش را كه برسولخدا كرده بود بدهد بهمين منظوربمسجد الحرام آمده او را در ميان گروهى ديد كه نشسته‏است،حمزه نزديك آمد و با كمانى كه در دست داشت‏چنان بر سر ابو جهل كوفت كه سرش بسختى شكست‏آنگاه گفت آيا محمد را دشنام مى‏گوئى در صورتيكه من بدين او هستم؟اكنون اگر جرئت دارى آن دشنام را بمن‏بده؟
جمعى از بنى مخزوم(قبيله ابو جهل)بطرف حمزه‏حمله‏ور شده خواستند تا بطرفدارى ابو جهل با حمزة جنگ‏كنند،ابو جهل گفت:حمزه را واگذاريد زيرا من‏برادر زاده‏اش را بزشتى دشنام گفتم.
پس از اين جريان حمزة در دين اسلام و پيروى ازرسول خدا(صلى الله عليه و آله)ثابت قدم شد،و پس ازاسلام حمزه آزار قريش نسبت‏بدان حضرت تخفيف يافت‏و دانستند كه حمزه از آنجناب دفاع خواهد كرد. (10)
نگارنده گويد:در اينجا بد نيست‏بدانيد كه اسلام حمزه درهمان سالهاى اول بعثت‏بوده چنانچه ابن اثير در اسد الغابة گفته‏كه در سال دوم بعثت‏بوده و ابن كثير نيز اسلام آنجناب را قبل ازاسلام ابو ذر ذكر كرده و از اينرو آنچه در كامل التواريخ آمده كه‏اسلام حمزة را بعد از هجرت حبشه ذكر كرده و يا گفتاركازرونى در كتاب‏«المنتقى‏»كه اسلام او را در سال ششم‏دانسته صحيح نيست،و الله العالم.
و اين هم داستانهائى ديگر در اين باره‏و نيز ابن هشام از عبد الله پسر عمرو بن عاص نقل مى‏كند كه گويد:
بپدرم گفتم:بزرگترين آزارى كه از قريش نسبت‏برسولخدا(صلى الله عليه و آله)ديدى چه بود؟گفت:روزى نزدبزرگان و اشرافشان كه در حجر اسماعيل(در مسجد الحرام)
گردهم جمع شده بودند رفتم و مشاهده كردم كه سخن ازآنحضرت بميان است و با هم مى‏گويند:هرگز نشده بودكه ما در هيچ جريان ناگوارى باين اندازه كه در برابر اين‏مرد صبر و بردبارى كرده‏ايم شكيبائى و سكوت از خودنشان دهيم، خردمندان ما را نادان خواند.پدران ما را ناسزاگويد،بر دين و آئين ما عيب گيرد.گروههاى متحد ما راپراكنده سازد. بخدايان ما دشنام دهد!راستى كه ما دربرابر او بيش از حد بردبارى كرده‏ايم!
در اين گفتگو بودند كه رسولخدا(صلى الله عليه و آله)واردشده و هم چنان بيامد تا ركن خانه كعبه را استلام نمود وسپس بطواف مشغول شد و چون بر آنها گذشت زبان‏ببدگوئى آنحضرت باز كرده و بر او طعن زدند!
من آثار ناراحتى در چهره پيغمبر(صلى الله عليه و آله)
مشاهده كردم ولى ديدم آن حضرت توجهى نفرموده ازنزدشان برفت،بار دوم كه بر آنها عبور فرمود دوباره‏هم‏چنان زبان بطعن و دشنام گشودند و من اين بار نيز آثارناراحتى را در چهره حضرت مشاهده كردم و چون بار سوم شدو اينان بدگوئى و دشنام را از سر گرفتند آنجناب در برابر آنها ايستاد و فرمود:
اى گروه قريش!آگاه باشيد سوگند بدان خدائى كه‏جانم بدست او است من ماموريت جنگ(و يا هلاكت)
شما را دارم!
اين سخن را كه فرمود آنان بطورى ساكت‏شدند كه‏گويا روى سرشان پرنده نشسته است،و چنان در برابرش‏آرام شدند كه كسانى كه قبل از اين سخن از همه نسبت‏بآن حضرت خشمناكتر بودند و بيش از ديگران مردم را برعليه او تحريك مى‏كردند با بهترين گفتارى پاسخ آن‏حضرت را داده و احترامات معموله را نسبت‏بدو بجاى‏آوردند،بدان حد كه ميگفتند: اى ابا القاسم از ما بگذر(وكردار بد ما را ناديده بگير)بخدا تو مردى نيستى كه‏بى‏بهره از دانش باشى(و مانند ما نادان نيستى).
رسول خدا(صلى الله عليه و آله)از آنان گذشت و چون‏فرداى آنروز شد دوباره در همان مكان گرد آمده و من نيزبا ايشان بودم،يكى از آنميان گفت:شما ديروز سخنانى‏درباره محمد گفتيد و آنچه او نيز درباره شما گفته بودشنيديد ولى همينكه در برابر شما آن سخنان ناراحت‏كننده را اظهار كرد او را رها كرده پاسخش را نداديد؟
در اين سخنان بودند كه رسول خدا«ص‏»از دور پيدا شد،اينان كه او را ديدند يكباره بطور دستجمعى بسويش‏حمله‏ور شده اطرافش را حلقه‏وار گرفتند و شروع كردند بپرخاش كردن و اظهار داشتند:توئى كه درباره دين و آئين‏و خدايان ما چنين و چنان ميگوئى؟
پيغمبر«ص‏»فرمود:آرى من گفتم!
عمرو بن عاص گويد:در اين هنگام يكى از آنان را ديدم‏كه دو طرف عباى آن حضرت را در دست گرفت(و درصدد آزار او بر آمد)ابو بكر كه در آنجا بود و آن منظره را ديدگريان شده(روى دلسوزى نسبت‏بآنجناب)گفت:آيامردى را بجرم اينكه ميگويد:پروردگار من خداى يگانه‏است ميكشيد؟و بدين ترتيب آن جناب را رها كردند وبدنبال كار خويش رفتند،و اين جريان سخت‏ترين چيزى‏بود كه من از قريش نسبت‏بآن حضرت ديدم.
و از ام كلثوم دختر ابى بكر نقل كنند كه آنروز هنگاميكه‏ابو بكر بخانه بازگشت ديدم قريش سر او را شكسته‏اند.
و نيز گفته‏اند:سخت‏ترين آزارى كه رسول خدا«ص‏»ازقريش ديد اين بود كه روزى از خانه خويش بيرون آمد،وهر كه در آنروز آنحضرت را ديد چه آنان كه زر خريد وغلام بودند و چه آنان كه آزاد بودند(بنوعى)تكذيب او راكرده و اذيت و آزارش نمودند،حضرت بخانه بازگشت و ازكثرت صدماتى كه ديده بود خود را در پارچه(و يا جامه)
پيچيده و بخفت،پس اين آيه نازل شد«اى جامه بخودپيچيده برخيز و بترسان‏». (11)
 
پى‏نوشتها
1.سيرة النبويه ابن كثير ج 1 ص 494.
2.اسد الغابة ج 4 ص 44.
3.سيرة النبويه ابن كثير ج 1 ص 495.
4.صحيح بخارى ج 15 ط بيروت ص 77-بحار الانوار ج 18 ص 210.
5.سيره ابن هشام ج 1 ص 314.
6.محله پاسدار اسلام-شماره 69.
7.كامل ابن اثير ج 2 ص 68-70.
8.و البته اين نقل بر طبق گفتار آنها كه ولادت فاطمه عليها السلام را پنج‏سال قبل ازبعثت دانسته‏اند مى‏تواند مورد قبول واقع شود اما اگر ولادت آن حضرت را پنج‏سال پس‏از بعثت‏بدانيم چنانچه همين قول به صحت نزديكتر است‏بعيد بنظر مى‏رسد.
9.بحار الانوار ج 18 ص 187 و 209 و اصول كافى ج 1 ص 449.سيرة النبويه‏ابن كثير ج 1 ص 468.و در تفسير عياشى اين داستان را در تفسير آيه شريفه‏«ومكروا و مكر الله و الله خير الماكرين‏»از امام باقر و امام صادق عليهما السلام روايت‏كرده است.
10.اسد الغابه ج 2 ص 46.سيره ابن هشام ج 1 ص 291.كامل ابن اثير ج 2 ص 83.
11.سيره ابن هشام جلد 1 ص 289.
 

كتاب:درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 3 صفحه 157
نويسنده: رسولى محلاتى