اين متن از
نوشتهها
قديميام است
كه به خاطر دوستم دوباره
اينجا ميآورم:
زيستن در ميان
انسانهايی که
ادای داشتن
چيزی را که
ندارند در ميآورند
بسيار سخت
است. مجبوري
به همراه
لبخند آنها
بر چهرهشان
به زور لبخند
بزني و با
آنها اداي خوش
بودن مزحكشان
را در آوري و
اينگونه القا
کنی که چهرهي
مسخرهشان را
نميشناسي و
هر چيزي را كه
تظاهر به
داشتن آن ميكنند
قبول داري. با
اينكه ميداني
كه چقدر اين
رفتارهايشان
رنگ ديگري دارد
و چقدر در
باطن آدمهاي
ديگري هستند!
گاهي يك دسته
از اينها چنان
ژست داشتن
چيزهايي را كه
ندارد به خود
ميگيرد كه
آدم گمان ميبرد
كه آيا اين
همان آدمي
نبود كه من
ميشناسماش؟!
در جايي كه من
زندگي ميكنم
آدمهايي كه
فقط پر مدعا
زياداند و
خواندن بعضي
از كتابها كه
گمان ميكنم
كه از آنها
فقط يك اسم
نويسنده و بعد
عنوان كتاب را
بلدند و در
طول خواندن آن
جز روخواني
كار ديگري نميكنند
به آنها چنان
بادي ميدمد
كه ديگر گوش و
چشمشان بسته
ميشود و
تبديل ميشوند
تنها به يك
زبان! و واي به
وقتي كه يكي
دو نفر از
آدمهايي نظير
خودشان آنها
را تنحويل
بگيرند...
حس رفتن آرامم
نمي گذارد
رفتن به هر
كجاي ديگر
به جايي كه
صورتها
بر صورتكها
كه توان تف
كردن ندارند
تف كردهاند
و كسي سر به
بالا دارد
كه با صورتاش
ميزيَد
قصد رفتن دارم
به جايي كه
صدايي كه
بشنوم
از گلويي باشد
كه راهاش از
دل است
نه از معده!
و چون بوسهاي
مينهم
بر صورتي باشد
نه بر صورتكي!
دنيايي
به اندازهي
يك نقطه.
يكي از آنها
نزديك ميشد
دو ديگر از
پشت سرم آمدند
و رد شدند.
پنج تا از آنها
در يك جا
بودند
و پنج ميليون
از آنها در
يك مكاني كه
مرز مشخصي
داشت از كنار
هم رد ميشدند
و چيزهايي رد
و بدل ميكردند.
...
پنــــــــج
ميـليـــــــــــارد
از آنها نيز
در يك كرهاي
به نام زمين
زندهگي ميكردند.
...
پنج ميليارد
دنياي متفاوت
در يك آن روي
يان كرهي
خاكي نفس ميكشيدند!
حجم اين
دنياها را
چيزهايي
مانند اميدها
و آرزوها، و
ضعفها و
تواناييها،
پستيها و
خوبيها و ...
تشكيل ميداد.
همه با هم
بودند و در
كنار هم. همه
به ظاهر همديگر
را ميفهميدند
اما تنها آن چيزهايي
را كه بر زبان
ميآمد. هيچدو
دنيايي از اينها
شبيه هم نبود.
يكي بزرگ بود
به اندازهي
كل كهكشان
ديگري به
اندازهي كرهي
زمين و آن يكي
به اندازهي
يك توپ فوتبال
و يكي ديگر به
اندازهي يك
نقطه. اما هر
چه كه بود هيچكدام
نميتوانست
بداند كه
دنياي خود به
چه اندازه در
قياس با
دنياهاي ديگر
بزرگ و يا
كوچك است و
نميتوانست
از حجم خويش
بر بيرون نظر
اندازد. هر كدام
براي خويش
كامل بود و
قابل توجيه و
بيعيب و نقص!
هر كدام خود
را مركز ثقل
عالم ميدانست
و همه حوادث
عالم را در
جهت زندهگي
خويش ميديد و
گمان ميبرد
كه اگر روزي
روي اين كره
نباشد دنيايي
وجود نخواهد
داشت بدون او
اين جريان و
مراودات بين
اين دنياهاي
ديگر بيمعني
خواهد بود...
يكي از اين
دنياها هزار
سال پيش از هم
فرو پاشيده
بود بيآنكه
شايد فرصت
انديشيدن
داشته باشد و
ديگري همين
ديروز به طرز
ديگري و آن
يكي فردا...
يكي از آنها
همين الان
زندهگي را
بدرود گفت و
از هم پاشيد.
(يك بار اين
نوشته پاك شد
و در بازنويسي
ديگر آن احساس
اوليه باقي
نمانده بود )
همه
آن چه كه به
درونيات
انسان يعني آن
چيزهايي كه
ساخته و
پرداختهي
ذهن اوست
مربوط ميشود
و نيز تمامي
آن چه كه او از
ذهن خود ميبيند
و تصور ميكند
به طور
وحشتناكي
نسبي شده است.
انسان بعد از
مدتها كه
براي آنچه كه
طي ساليان
دراز يافته
بود و اسم آن
را ارزش گذاشته
بود يعني
چيزهايي كه او
را از محيط
اطرافش
متمايز! ميكرد
ديگر تكيهگاهي
نمييابد
ديگر چيزي را
كه من دوست
دارم و براي
من ارزش
قلمداد ميشود
احتمال كمي
وجود دارد كه
براي تو ارزش
باشد يا به
قول يكي
حتي اون رنگي
رو كه من ميبينم
و ازش خوشم ميآيد
ممكن است تو
به آن طريق
نبيني خلاصه
اين كه تو بد
مخمصهاي اين
وسط گير كردهايم.
از طرفي عقايد
گذشتهمان ميگويد
كه ارزشهاي
مشتركي بين
انسانها
وجود دارد از
طرفي هم ميبينيم
كه واقعا اين
گونه نيست مگر
اين كه من و تو
به طور اتفاقي
به چيزي معتقد
باشيم نه از
روي منطق و
استدلال. در
واقع ميشود
گفت كه ما در
مرحلهي
گذاري دير
هنگام قرار
گرفتهايم از
مطلقگرايي
به نسبيت! و
همانطوري كه
از لحاظ علمي
از غرب عقب
هستيم از اين
لحاظ فلسفي هم
كه ريشه در
علم دارد از
آنها عقبيم
چرا كه اين
فلسفه در واقع
با نسبيت
اينشتين از صد
سال پيش مطرح
شده است و
مطلقگرايي
زاييدهي
مكانيك
نيوتني بود!
حال در اين
عصر ارتباطات
كه مدام
تفكرات غربي كه
ساخته و
پرداختهي
همان تفكر
نسبيتي است بر
ما هجوم آوردهاند
چون كودكي هاج
و واج و انگشت
به دهان ماندهايم
و اين وسط نميدانيم
كه تكليفمان
چيست و معناي
زندهگي و
انسان را گم
كردهايم! (
اگر معنايي
برايش هنوز
باقي مانده
باشد) ....
**************
تو رو خدا اين
متن رو بخونيد
ببينيد چه
کرده اين دختر:
گفت: طرحي بزن
،نقشي بكش تا
بگويي هستم ....
زني كشيدم
برهنه ...برهنه
در مقابل همه
چي ،زني كه
ديوار به او
تكيه داده
بود...گفتم بيا
كه اين -من-
هستم آنگونه
كه مرا نديده
اي... ورفتم
...حالا قاب
نقاشي مرا
دراتاق خواب
كودكي نصب
كرده تا آرام
بخوابد
ونميداند كه
نقاش هر شب
كابوس ميبيند.
زين همرهان
سست عناصر دلم
گرفت
شير خدا و
رستم دستانم
آروزست
اين شعر براي
خودم هم صدق
نميكنه! چرا
كه اين وبلاگ
جاييه براي
خالي كردن خودم!
جاييه تا بيام
اين جا و داد
بزنم و خودم
رو خالي كنم.
اما به هر
وبلاگي سر زدم
همينطوريه! آيهي
ياس و ناتواني!
وبرام اين
سئوال پيش ميآد
كه به راستي
اين چه زندهگيه
كه ما داريم؟!
آيا زندهگي
بايد همين
طوري باشه؟!
همهمون بدون
استثنا داريم
ميناليم از
روزگار از
محيط
اطرافمون از
مردم از همهچيز.
اوايل فكر ميكردم
كه تنها من
مشكل دارم و
منم كه تو اين
دنيا كم آوردم
اما ميبينم
همه اينطورياند.
راستي چرا!؟
تا حالا فكر
كرديد كه چرا
بايد طوري
باشه كه من
بنالم و شما
ناله كنيد!؟
روزي به يه
كنسرتي كه
مراسم رقص هم
داشت رفته بودم!
از اول تا آخر
كه خوانندهها
ميخوندند
آنچنان كه
بايد مردم به
وجد نمياومدند
يا حتي وقتي كه
يه شاعر كهنهكار!
اومد و شعر
خوند. اما
وقتي گروه رقص
اومدند مردم
براش غوغا و
هياهويي راه
انداخته بودند
كه بيا و ببين!
با خودم گفتم
ما آدمها بيخود
داريم
خودمونو غرق
معنا ميكنيم
اونچه كه نياز
ماست شايد
همين شكلك و
ادا در
آوردنه. حرف
اصلا معنياي
نداره. ميخواييم
از زندگي
تنها شكلكهاشو
ببينيم و تنها
اينهاست كه
برامون مهمند و
قابل درك!و
نياز ما رو از
دنيا برآورده
ميكنن يقيه
باد هواست و
گذرا!
احساسات
آدم
واقعا نميدونه
در هر شرايطي
كه قرار ميگيره
كدوم يكي از
حسهاش
واقعيه و كدوم
يكي لازمه!
مثلا يه مدتي
تو جايي بوديد
و از اون جا
بودن راضي بوديد
با اين كه
گاهي در
شرايطي قرار
ميگرفتيد كه
شايد از اونجا
ديگه زياد
خوشتون نمياومد
اما چون موندن
در اون جا
براتون جزو
عادات شده بود
اصلا نميتونستيد
فكر كنيد كه
اگه از اونجا
بريد چه ميشه
و فكرميكرديد
كه در اين
شرايطي كه
قرار داريد
بهترين
موقعيت رو
داريد! اما
وقتي كه بنا
به دلايلي شما
مجبور بشيد كه
اون مكان رو
ترك كنيد
اونوقت تمام
ايرادهايي رو
كه اين چند
وقت ميديديد
و به روي
خودتون نميآورديد
براتون بزرگ
ميشند و شما
به اين نتيجه
ميرسيد كه
خوب شد از اون جا
داريد ميريد!
اما اگه به
اون گذشتهاي
كه در اون جا
روزهاي خوبي
داشتيد
برگرديد آيا
ميتونيد به
درستي بدونيد
و تشخيص بديد
كه كدوم يك از
اين حسهاي
شما واقعيه!؟
در مورد دوست
داشتن كسي هم
اين شرايط حكمفرماست!
تا وقتي يكي
رو دوست داريد
ايرادهاش زياد
براتون مهم
نيست (چون
اگه مهم باشه
كه دوستش نميتونيد
داشته باشيد)
اما وقتي كه
اون شما رو ترك
ميكنه و يا
بنا به دلايلي
مجبوريد از هم
جدا بشيد اون
ايرادها
خودشونو
بيشتر نشون ميدند
و شايد اونوقت
شما بگيد خوب
شد كه ....
اما آيا واقعا
خوب شد؟!...
بهشت
و جهنم!
با اينكه زياد
دوست ندارم در
اين وبلاگ كه
مال اونچه كه
تو مغزم ميگذره
است از كسان
ديگه نقل كنم
اما اين يكي
برام خيلي
جالب بود (
كاري با بحث
جهنم و بهشتاش
ندارم بلكه
ديدگاه
جالبيه!) :
فردي از
پروردگار
درخواست نمود
تا به او بهشت و
جهنم را نشان
دهد خداوند
پذيرفت. (عجب
خداي حرف گوش
كني بود! من هم
از اين خداها
ميخوام تا يه
چيزهايي ازش
بخوام كه...)
او را وارد
اتاقي نمود كه
جمعي از مردم
در اطراف يك
ديگ بزرگ غذا
نشسته بودند .
همه گرسنه،نااميد
و در عذاب
بودند. هركدام
قاشقي داشت كه
به ديگ ميرسيد
ولي دسته
قاشقها بلندتر
از بازوي آنها
بود، بطوريكه
نميتوانستند
قاشق را به
دهانشان
برسانند! عذاب
آنها وحشتناك
بود. ( اينو بيخيال
بشيد كه خوب...
بعدا ميتونستند
از ابتداي
دسته بگيره كه
غذا به دهانش
برسه!)
آنگاه خداوند
گفت : اكنون
بهشت را به
تونشان ميدهم.
او به اتاق
ديگري كه درست
مانند اولي
بود وارد شد.
ديگ غذا، جمعي
از مردم، همان
قاشقهاي دسته
بلند. ولي در
آنجا همه شاد
و سير بودند.
آن مرد گفت:
نمي فهمم! چرا
مردم در اينجا
شادند در حالي
كه در اتاق
ديگر بدبخت
هستند، با
آنكه همه
چيزشان يكسان
است! ( منظور
همه چيز ظاهري
اين اطاقها!)
خداوند تبسمي
كرد ( بنازم به
اون تبسم!) و
گفت: خيلي
ساده است، در
اينجا آنها
ياد گرفتهاند
كه يكديگر را
تغذيه كنند.
هر كسي با
قاشقش غذا در
دهان ديگري ميگذارد،
چون ايمان
دارد كسي هست
در دهانش غذايي
بگذارد.
آن لاندرز ،
غذاي روح
..........................................
حالا تفاوت
اين دو دسته
شايد به با
فكر و بيفكر
بودنشون و
اينكه ميتونستند
به هم اعتماد
كنند يا نه
ختم ميشد!
دوستم تو هند
درس ميخونه
دانشجوي Ph.D ِ تعريف ميكنه
كه اون جا
مسلمونها
مثلا با چوب
ميزنن تو سر
بتهاي هندوها
و ميگن: ببين
اين چه خداييه
كه نميتونه
در برابر اين
ضربه عكسالعمل
نشون بده!؟
بعد هندوها هم
شروع ميكنن
به فحش دادن
به خداي اين
مسلمونها و
ميگن: اين چه
خداييه كه نميتونه
عكسالعمل
نشون بده!؟
اصلا نميشه
باور كرد.
دنيا برايش
تيره و تار
بود و همه چيز
را بيهوده ميديد.
ديگر انگيزهي
هيچ كاري
برايش وجود
نداشت و
همچنان از هيچ
چيز زندهگي
بهرهاي
نداشت.
خود را در
اطاقي زنداني
كرده بود و يا
اگر ميخواست
بيرون برود
تنهاي تنها
بود. حاضر
نبود كسي خلوتاش
را به هم بزند
چون كسي را
نمييافت كه
بتواند او را
بفهمد و حرفهايش
تنها در حول و
حوش مسير روده
نباشد.
از همه چيز به
تنگ آمده بود
و تمام
تواناييهاي
خود را فراموش
كرده بود و
تنها به اين
ميانديشيد
كه براي چه ميزييم؟!
كه چه شود؟!
يكي از در
وارد شد. يكي
از آن قديميها!
يكي از آنهايي
كه ميدانست
همين آدمي كه
اين چنين
زانوي غم را
در بغل دارد
چه ميتواند
باشد. از حال
اين دوست
قديمياش خبر
داشت و ميدانست
كه در پي
اتفاق تازهاي
كه برايش
افتاده چقدر
غمگين است.
دستهايش را از
دور زانوهاي
بغل كردهاش
باز كرد و بي
هيچ حرفي پا
شد و دست اين
دوست قديمياش
را گرفت و از
در زدند
بيرون. غم او
را تسكين
بخشيد و خود
نيز آرام شد!
دنيا برايش
رنگ تازهاي
داشت.
بهتره
يه شعر بگم!
دارم
خفه میشم
****
اما نه خفه
نشدم با
استدلال و
منطق به خودم
قبولوندم که
بايد زندهگی
کنم! بهتره يه
شعر بگم:
میخواهمت
میخواهمی
............ رد خيالي
بين اين دو
خواستن فاصله
مياندازد
من را از تو
تو را از من
دور میکند.
در دوری میافتی
و گمان میبری
که راه درست
را گزيدهای
حرفهايم را
نميشنوي
حرفهايت را ميشنوم
دانم که در
اشتباهي
در خيالي كه
راه درست را
گزيدهاي
اما تو اين را
درخواهي يافت
به زماني كه
در بستر كنار
او هستي
به هنگامي كه
لب بر لب هم مينهيد
خواهي ديد كه
تنها در تلاش
ارضاء يك نياز
هستيد
و تن او جز يك
تن براي تو
چيزي نيست
و از آن جز
تماس دو پوست
با موهاي
اصلاح شده چيزي
نميفهمي
حسي از آن
لحظه نتواني
گرفت
تو در اين حال
من را به ياد
خواهي آورد
چرا كه من فكر
تو را تسخير
كردهام
ثانيهها را
ميشماري و از
هر تماس دست
او بر تن تو
چندشت ميگيرد
و تنها در
تلاش براي
پايان دادن به
آن هفت دقيقهاي
و خواهي ديد
كه براي او
سردِ سردي
چه... گرماي تو
با من بود
گرمم ميكردي
گرمت ميكردم
و او تو را
نخواهد خواست
و با خود
بيگانه مييابد
و تو او را
نخواهي خواست
و با خود
بيگانه مييابي
آنگاه
درمييابي كه
اشتباه كردي
حرفهايم را
نميشنوي
حرفهايت را
ميشنوم
دانم كه
اشتباه ميكني
تو اين را
درخواهي يافت
به زماني كه
با هر حرفي از
تو كه درك نميشود
من را به ياد
خواهي آورد
هنگامي كه در
چشمانش چيزي
جز ارضاء يك
نياز نمييابي
و در حرفهايش
چيزي جز حكمهاي
از پيش تعيين
شده
و چشمهاي من
را به ياد
خواهي آورد كه
عشق را برايت
هديه ميكرد
و حرفهايم كه
عشق را برايت
هديه ميكرد
حرفهايت را ميشنوم
و دانم كه
اشتباه ميكني
حرفهايم را نميشنوي
و دانم كه
پشيمان ميشوي
***
- تو حالت
خوبه؟! از دست
من كاري برميآد؟!
- نه ممنون،
بايد خودم
مشكل خودمو حل
كنم.
- ببين حرف كه
شايد نتونم
بگم اما ميتونم
خوب گوش كنم!
...
(كاري با
اينكه نظر لطفش
بود ندارم!)
همهمون خوب
گوش ميكنيم،
اصلا همهمون
گوش خوبي
هستيم اما...
.
نمیخواستند
هيچ اثری از
او به جا ماند.
ابتدا عکسهايش
را پاره کردند
و بعد شروع
کردند به زير
و رو کردن
خانه تا چيزی
را بر جا
نگذاشته
باشند که
بعدها با ديدناش
بفهمند که
چنين کسی در
اين خانه بوده
است! کارنامههايش
و نيز تمام
چيزهايی را که
از دورهی
مدرسهاش
نگهداشته بود
را نيز يافتند
و به آتش
کشيدند. تمام
آن چيزهايی که
نگهداشته بود
تا روزی با
ديدن آنها به
ياد آورد که
چه روزهايی
داشته بود و
شايد میخواست
وقتی آنها را
دوباره اگر
فرصتی میيافت
ببيند به خود
يادآوری کند
که چه کسی
بوده و چگونه
میزيسته است.
بعد رفتند
سراغ لباسهايش.
از آنها نيز
نمیبايست
چيزی میماند.
آنهايی را که
تا حدی تازه
بودند جدا کردند
تا به کسانی
که نياز دارند
- مستحقان! -
بدهند و بقيه
را داخل کيسهای
کردند تا
همراه آشغالها
دور بريزند.
همهی اين
کارها را
خواهرها و
خواهرزادههايش
انجام ميدادند.
و نميخواستند
با ديدن اين
چيزها،
دوباره به ياد
او بيافتند
چرا