سرگردان بر ميگردم به خانه.اين جوراب ها ديگر بايد جمع شوند و با اينجا خداحافظي کنند با دوستانم خدا حافظي مي کنم.نمي توانم حدس بزنم چه زماني دوباره اينجا را مي بينم وقتش رسيده که به همه چيز پشت کنم بايد بر گردم و همه چيز را فراموش کنم مي خواهم همه چيز را عوض کنم وقتي برگردم و همه چيز را فراموش کنم.من يک سرگردانم اين زندگي را از صفر شروع کن خودم را به سوي مهرباني ميکشممن بيدار شده ام تا بگويم سعي کردم ديگه وابسته نيستم ميتونم رو پاي خودم بايستم الان وقتشه که عوض بشم مي خواهم خودم تجربه کنم(وقتي که خودت وارد اين دنياي ديوانه بشيو تجربه کني) مي خواهم همه چيز را عوض کنم وقتي برگردم و همه چيز را فراموش کنم.بهتر ميشه همه چيز من يک سرگردانم زندگي يک سرگردان مشخص نيست(روي هواست) با آميخته اي ازجنون و ديوانگي دور سر آدم ميچرخه بعضي اوقات دوست دارم با صداي بلند جيغ بزنم همه چيز عوض ميشه هر جا که ميرم خارج از کنترل من همه چيز عوض ميشه هر جا که ميرم فراتر از دانسته هاي من