به او اعتماد می‌كنيم؟

 

محمدباقر قاليباف در سال 1340 در طرقبه، ييلاقی در اطراف مشهد، به دنيا آمد. پدرش كاسب بود؛ خشك‌بارفروش. نه زندگی آسان بود و نه زحمت‌های پدر ناديده‌گرفتنی. باقر از همان بچگی كار كرد تا گاه كمی از زحمت پدرش بكاهد و كمك خانواده‌اش باشد. خانواده‌اش را دوست داشت. همه را و از همه بيش‌تر حسن، برادر كوچكش را. حسن هم باقر را از بقيه بيش‌تر دوست داشت. صبح پشت سر باقر گريه می‌كرد كه «مورَم بُبُر مدرسه.» و وقت برگشتن باقر توی كوچه جلوی در خانه می‌ايستاد و چشم به سر كوچه می‌دوخت كه باقر كی می‌آيد. باقر و حسن در عالم كودكی دوستان خوبی بودند.

انقلاب كه از راه رسيد، آدم‌ها عوض شدند. همه می‌دويدند تا بيش‌تر بدانند و كار بهتری كنند. كتاب‌ها و اعلاميه‌ها و نوارها را با شور و شوق از دست هم می‌گرفتند و هر جا كاری بود می‌دويدند تا كمك كنند. اين تصوير برای آن‌ها كه نبوده‌اند و آن روزها را نديده‌اند، باوركردنی نيست. شايد حق دارند. باقر هم در اين ميان هر چه می‌توانست می‌كرد تا بهتر باشد و انقلابی‌تر و مومن‌تر. ايمان برای نوجوانی هفده ساله كه عمرش را كنار حرم امام هشتم زندگی كرده است، عجيب نيست.

زلزله‌ای كه آن روزها در طبس آمد، تلخ و مهيب و دردناك بود، اما دنبالش، حركت اميدبخش مردم بود. مردم راه افتادند، تلاش كردند كه هموطن‌هاشان را نجات بدهند. دولت نه توانی داشت و نه برنامه‌ای، مردم هم به دولت اعتماد نداشتند. خودشان دست به كار شدند. در هر شهر كاروانی راه انداختند كه كمك‌های مردم را جمع كند و ببرد به طبس. و جوانانی همراه كاروان راه افتادند كه بروند آن‌جا و كمك كنند. باقر، هفده ساله بود كه كاروان مشهد را به طبس برد. آن‌جا باز نشستند و شورا كردند و نماينده‌ی هر شهری گردن گرفت يك گوشه‌ی طبس را از نو بسازد. باقر هم گوشه‌ای را تقبل كرد. اين ساختن، شايد فقط ساختن شهر نبود. باقر خودش را هم در اين سختی‌ها و كار كردن‌ها و درگيری‌ها می‌ساخت.

چند ماه بعد انقلاب پيروز شد. برای آن‌ها كه سال‌ها سخت كوشيده بودند تا اين روز را ببينند، روزهای دل‌نشينی بود. اما كسانی هم بودند كه خوش نداشتند اين كشور آرام بماند. در اين گوشه و آن گوشه‌ی كشور آتش روشن كردند، جنگ داخلی راه انداختند و بعد، انگار بدانند كه اين‌ها كافی نيست، از آن سوی مرز هم لشكر كشيدند و جنگ در شهريور 1359 آغاز شد.

در چنين حالی پسر نوزده‌ساله‌ای كه در عمرش جز تلاش برای زندگی بهتر كاری نكرده بود، چه كار می‌توانست كند؟ راه افتاد و رفت. نرفت كه آدم بكشد. نرفت كه تير بيندازد. رفت تا بايستد؛ تا كشورش برجا بماند.

جنگ با كسی تعارف ندارد. هر خطای كوچكی را مجازات می‌كند. هر بی‌لياقتی‌ای را آشكار می‌كند. جنگ جای بازی نيست. جای خطا نيست. جای نان قرض دادن هم نيست. اما جای بزرگ شدن است. جای تجربه‌های مهيب را ديدن است. جای غم‌های بزرگ و طاقت‌های بزرگ است. و اگر سربلند باشی جای يك شيرينی بزرگ هم هست؛ شيرينی ايستادگی.

سال 1361، وقتی خرمشهر را از دشمن پس گرفتند، لباس‌های باقر از خاك و عرقِ خشك شده، مثل چوب و سنگ شده بود و تنش را می‌خراشيد. مطمئن كه شد عمليات پيروز است و ديگر می‌تواند نيم ساعتی برود دنبال كارهای خودش، رفت پی آب. هميشه دوست داشت تن و لباسش تميز باشد. دوست داشت زيبا باشد.

سال 1362، فرمان‌ده لشكر پنج نصر خراسان، جوانی بود بيست و دو ساله كه تازه ازدواج كرده بود. برای بعضی حاج باقر بود و برای بعضی باقر قاليباف.

جوانيش – مثل ديگر هم‌رده‌هايش – همه‌ی جنگ‌نديده‌ها را به وحشت می‌انداخت. می‌گفتند اين كه نمی‌تواند. می‌تواند؟ حق هم داشتند. هم سن و سال‌های او در ارتش سرباز بودند. سرباز ساده. او چه طور می‌توانست فرمان‌ده يك لشكر باشد؟ می‌توانست. حسن باقری نبود، اما از همان جنس بود. فكر می‌كرد، حساب می‌كرد، برنامه می‌ريخت و بعد، موقع اجرا، سنگر فرمان‌دهيش را جلوتر از همه می‌گرفت تا همه ببينند حاج باقر هم پا به پايشان می‌جنگد. باقر هم می‌توانست برود و دو سال سربازيش را كند و برگردد سر زندگيش. آن روزها نه لباس خاكی بسيج درجه‌ای داشت و نه لباس سبز سپاه. فرمان‌دهی جز تلاش و مسئوليت چيزی نبود. مسئوليت حفظ وطن در برابر هجوم دشمن. اما برای باقر مهم ايستادن بود نه رها كردن و رفتن. حالا ديگر حسن هم رزمنده بود. آمده بود و در لشكر پنج نصر غواص شده بود. باز روزهای خوش دو برادر رسيده بود. روزهای با هم بودن.

كربلای چهار، دو بار حسرت بوسيدن حسن را در دل حاج باقر گذاشت. يك بار شب عمليات، كه حاج باقر حسن را ديد و نبوسيد، كه مبادا ديگران غمگين شوند كه برادری ندارند كه شب عمليات ببوسدشان و راهيشان كند، بار ديگر وقتی بعد از چند روز جنازه‌ی حسن را آوردند و باقر رفت كه ببيندش. آن ميان يكی داد زد اين هم فرمان‌ده لشكرشان است. و همه‌ی پدرها و مادرها و خواهر ها و برادرها و همسرهايی كه جنازه‌ی شهيدشان گم شده بود به او نگاه كردند و او باز نتوانست جنازه‌ی برادرش را ببوسد. جنگ جای تجربه‌های مهيب را ديدن است. جای غم‌های بزرگ و طاقت‌های بزرگ است. و اگر سربلند باشی جای يك شيرينی بزرگ هم هست؛ شيرينی ايستادگی. هشت سال ايستادن در برابر صدام ديوانه آسان نبود.

اما اين تازه آغاز داستان بود. ويرانی جنگ را بايد از نو می‌ساختند. مثل طبس. كار كه به اين‌جا رسيد، او حق داشت نگاهی به حساب خاليش در بانك كند. حق داشت برود دنبال يك لقمه نان حلال بی‌دردسر. كسانی هم رفتند. اما او نرفت. ديگر ياد گرفته بود با سختی بماند. خواست باز هم باشد و باز هم بكوشد. خودش خواست. پنج سال تلاش او در سازندگی سرانجام در سال 1373 كار را به جايی رساند كه بشود فرمان‌ده قرارگاه سازندگی سپاه. راه‌آهن مشهد سرخس، گازرسانی به پنج استان مركزی و غربی، ساخت سازه‌های عظيم دريايی خليج فارس و نيز سد بزرگ كرخه از كارهای اين قرارگاه در زمان فرمان‌دهی او است. درس خواندن هم در اين سال‌ها برای او جزئی از تلاشش بود. مگر می‌شد بی اين كه چيزی آموخته باشی كار كنی؟ تخصص لازم بود. در سال 1375 مدرك كارشناسی ارشدش را در رشته‌ی جغرافيای سياسی از دانشگاه تربيت مدرس گرفت.

در سال 1376 فرمان‌ده نيروی هوايی سپاه شد. باز بايد می‌آموخت. به نظرش فرمان‌دهی كسی كه خلبان نباشد بر نيروی هوايی كاری بی‌معنا بود. پس از اين كه دوره‌های فشرده و پركاری را گذراند، به فرانسه رفت و امتحان خلبانی ايرباس را داد تا خودش هم مطمئن باشد كه هر مدركی می‌گيرد بر پايه‌ی توانش است و نه سردار بودن و قاليباف بودن و فرمان‌ده بودنش.

او در اين دوره، هوانيروز سپاه را تاسيس كرد، نيرو را منظم‌تر از پيش كرد و عرصه را برای رشد و شكوفايی استعدادهای جوان در اين نيرو مهيا كرد. در همين سال‌ها در كنكور دكتری شركت كرد و در دانشگاه تربيت مدرس قبول شد. باز هم اين از آن كارهای قاليبافانه بود كه آن همه دانشگاه نظامی را كه راحت به او پذيرش می‌دادند رها كرد و باز خودش را در كنكور دشوار تربيت مدرس آزمود. عنوان تز دكتری او «بررسی سير تكوين نهادهای محلی ايران در دوره‌ی معاصر» بود. پس از اين كه در سال 1380 دكتريش را گرفت، كار تدريس در دانشگاه هم به انبوه كارهايش اضافه شد. اما پيش از آن در سال 1379 و پس از ماجرای دردآور كوی دانشگاه پذيرفت كه فرمان‌ده نيروی انتظامی شود. در آن روزها دلايل زيادی برای بدبينی مردم و دانشجويان به نيروی انتظامی وجود داشت. قاليباف سعی كرد رابطه‌ی مردم را با پليس تصحيح كند. هر دو بايد باور می‌كردند پليس خدمت‌گذار مردم است نه آقا بالا سر آن‌ها. نگاه اطلاعاتی و امنيتی به مقوله‌های اجتماعی چيزی بود كه پليس را رو در روی مردم قرار می‌داد و قاليباف ايستاد تا اين نگاه را از ميان ببرد. تغييرات بسيار در زمان فرمان‌دهی او نيروی انتظامی را از يك نهاد شبه نظامی به يك نهاد مدنی تبديل كرد، هر چند كه قاليباف معتقد است در حد توان و امكان و فرصت محدودش و نه در حد نياز و شايستگی مردم كار كرده است.

در سال 1383 رئيس‌جمهور او را نماينده‌ی خودش در ستاد مبارزه با قاچاق كالا و ارز كرد. راحت می‌شود اين نمايندگی‌ها و مشاوره‌ها را جدی نگرفت و برايشان بيش از حضور در يك جلسه‌ی هفتگی وقت گذاشت. خيلی‌ها اين كار را می‌كنند. اما تحول اين يك‌ساله در كار مبارزه با قاچاق كالا و ارز نشان از چيز ديگری است. قاچاق سيگار در اين مدت تقريبا از ميان رفت و عاملان چند قاچاق سازمان‌يافته را كه به جاهای نسبتا مقتدری مربوط بودند به دادگاه فرستادند.

و حالا قاليباف از فرمان‌دهی نيروی انتظامی استعفا داده است و می‌گويد آماده است اگر مردم بخواهند و مناسب ببينند رياست قوه‌ی مجريه را بر عهده بگيرد.

سردار فاتح جنگ است؟ خلبان است؟ پليس مهربان است؟ پدر الياس و اسحاق و مريم است؟ مدرس دانشگاه است؟ باقر است با ته لهجه‌ی مشهديش؟ دكتر است؟ هر چه هست می‌گويند در چهل و سه سالگی برای رئيس‌جمهور شدن جوان است. آدم می‌ترسد، انگار مردی بيست و دو ساله بخواهد فرمان‌ده لشكر شود.