ايران چی
كارش كرده؟
علی رياحي
چهار سال
پيش، وقتی بعد
از بازی ايران
- استراليا و
صعود ايران به
جام جهانی،
مردم توی
خيابانها
ريختند و شادی
كردند، هيچكس
نگفت چرا؟
اتفاق مهمی در
ورزش ما
افتاده بود و
بعد از سالها
ميتوانستيم مزهی
رودررويی و
مبارزهی جدی
با تيمهای
درجه يك دنيا
را بچشيم.
وقتی در جامجهاني،
ايران دو بر
يك مقابل
آمريكا به
پيروزی رسيد،
باز هم مردم
به خيابانها ريختند
و شادی كردند.
باز هم كسی
نگفت چرا؟ يك
برد در جام
جهانی ارزش
اين همه شادی
را داشت. ضمن
اين كه ما - به
خصوص در سطح
ديپلماتيك -
با آمريكا كری
داشتيم. حالا بعد
از چهار سال،
چه اتفاقی
افتاده؟ وقتی
بعد از پيروزی،
مردم به
خيابانها ميريزند، ميگوييم
حق دارند برای
برد تيمشان
شادی كنند.
اما وقتی بعد
از مساوی يا
هر نتيجهی
ديگری باز هم
به خيابانها
ميآيند آن
وقت باز هم ميگوييم
حق دارند، اما
اين بار برای
چه؟ آيا مردم
تنها به اين
دليل از خانههايشان
بيرون نميآيند
كه مطمئن
هستند بقيه
هم بيرون
ميآيند؟ آيا
اين يعنی خطر؟
لحظات
پايانی بازی
ايران و عراق.
ميدان نور
اينجا
سرباز. آنجا
سرباز. همهجا
سرباز. با
باتوم و سپر و
كلاهخود. با
ماشينهای
تور سيمی
كشيدهی ضد
شورش. با
فولكس واگنهای
استيشن سياه.
با بنزهای كرم
رنگ نمره شخصی
چراغ گردوندار.
تصور كنيد.
پنج اتوبوس
سرباز با لباس
پلنگی و باتوم
و كلاهخود.
چندين وانت با
تور سيمی و
اتاقك. حدود
ده فولكس واگن
استيشن سياه
با شيشههای
دودی كه رديف
كنار هم
ايستادهاند
و تقريبا همين
قدر بنزهای
كرم رنگ آخرين
سيستم يك دست
با نمرهی شخصی
و چراغ گردون.
آدم
ناخودآگاه
ياد وقايع بعد
از هجده تير
ميافتد.
راديو
اطلاعيهای
را از قول
نيروی انتظامی
ميخواند.
خلاصهی
اطلاعيه اين
كه چون اين
شادی و سرور
با شب شهادت
امام موسيكاظم همزمان
است از مردم
تقاضا ميشود
پس از شادمانی
در خيابانها
در ساعات بعدی
شب به عزاداری
بپردازند.
اما خود
راديو
تلويزيون سنگ
تمام گذاشته
كه با تسليت
گفتنها و حتی
به صراحت
خواستنها
جلوی اين شادی
بيشرمانه
را بگيرد. حتی
تلويزيون قول تصاوير
و مصاحبههای
توی رختكن را
ميدهد؛ با اين
توصيه كه «از
پای گيرندهها تكان
نخوريد.» بعد
از نيم ساعت
بالاخره اين
تصاوير روی
آنتن ميرود.
بازيكنهای
داخل زمين همه
قيافهی شاد
بعد از يك بازی
پيروزمندانه
را دارند و
اصلا يادشان
نيست كه فردا
روز شهادت است.
اما بازيكنان
ذخيره و آدمهای
مهم يادشان
هست - يا
يادشان
انداختهاند -
و تسليت ميگويند
و از مردم ميخواهند كه
امشب را - به
مناسبت عزای
فردا - بيخيال
شوند و سروصدا
راه نيندازند.
توی زمين هم
يك عده
تماشاگرنمای
معلومالحال
به عراقيها
سنگ زدهاند و
همهی آدمهای
مهم از اين
موضوع كفرشان
بالا آمده
است.
ميدان
ونك
بسياری از
چراغهای
روشنايی
ميدان خاموش
است. سربازها
از مردمی كه
خيلی عادی در
اطراف ميدان
قدم ميزنند،
ميخواهند كه
نايستند و راه
بروند. بعد از
مدتی آدمهای
ايستادهی پای
تلفن عموميها
را هم به حركت
درميآورند.
همه ميدانند
چه خبر قرار
است بشود. يك
عده منكرند و
يك عده منتظر.
دو آقای نزديك
چهل ساله، با
ريشهای بلند
كه سه نوجوان
با ريشهای
كوتاه
دنبالشان
ميآيند، با
اخم دور ميدان
راه ميروند.
يكيشان كت
پوشيده و زير
كتش چفيهای
به گردنش
انداخته است.
هر چند بعضيها
كمی ميترسند،
اما آنها كاری
به كار كسی
ندارند. در
اولين كوچهی
فرعی پايين
ميدان، يك نفر
يك بوق
استاديومی ميزند.
چند نفر هم ميگويند
ايران. سرهنگی
كه مسئول حفظ
نظم ميدان
است، با لباس شخصی
گوشهای
ايستاده و خونسرد
نگاه ميكند.
سربازها ميروند
سمت كوچه و از مردم
ميخواهند كه
متفرق شوند.
مغازههای
دور ميدان همه
تعطيل اند.
حوالی
ميدان نبوت
مغازهها
با كركرههای
نيمه پايين
منتظر اند. تك
و توك پليس میبينی.
يك جا چند
افسر پليس دور
هم جمع شدهاند.
وقتی فالگوش
ميايستي، ميشنوی
كه يكيشان ميگويد
«نه! نه! زمان
جنگ هم ما همراه
مردم بوديم.
نه اون روز جلوی
مردم
وايساديم، نه
امروز واميايسيم.»
ماشينهای در
رفت و آمد بوق
ميزنند. همه
شاد اند. مردم
كمكم بيشتر
ميشوند. شعار
ميدهند
«ايران ايران
ايران.» بعد از مدتی
سرود ميخوانند
«ايران ای سرای
اميد...»
ونك
كمكم
ميدان شلوغتر
ميشود. ديگر
مردم دور ميدان
را كاملا پر
كردهاند و كسی
هم ازشان نميخواهد
كه راه بروند.
مأموران با
لباس شخصی و
با لباس فرم
لابهلای
مردم حضور دارند.
ماشينها بوق
ميزنند.
موتورها از
راه ميرسند.
تركنشينها
جيغ ميزنند، بوق
ميزنند،
خيليها هم
پرچم به پشت
گرفتهاند يا
تكان ميدهند.
يك دختر كه
ترك موتور
نشسته، جيغهای
بلند ميكشد.
آدمهای توی
ميدان از همه
جنس هستند و
همه شاد اند.
يك آقای
جاافتاده، با
دختر شانزده
هفده ساله و
پسر ده دوازده
سالهاش يك
گوشه ايستاده.
دختر مانتوی
روشن پوشيده و
كمی هم آرايش
كرده. يك پرچم
ايران روی
دوشش انداخته و
بوق ميزند.
قيافهها
همان قيافههای
هر روز ونك
است. فقط
جمعيت زياد
شده است. حتی
نقاشها و
كارگرهای
گوشهی ميدان
هم هستند.
احتمالا كرد
اند. همهشان
همديگر را ميشناسند.
يكيشان دف
دارد. شروع ميكند
به دفزدن. يك
عده انگار
منتظر اند،
فوری شروع ميكنند
به جنبيدن.
ياد حرف مسعود
دهنمكی
دربارهی جام
جهانی ميافتم.
سربازها طرف
جمعيت ميآيند.
با كسی كاری
ندارند، فقط
ميخواهند دفزن
را پيدا كنند.
اما جمعيت ترس
ميخورد و ميدود
سمتي. يكی از
كارگرها كه
هيكل درشت و
سبيل و موهای
فرزده دارد،
عصبانی ميشود.
به تابلوی فلزی
تبليغاتی
شهرداری كه توی
پيادهرو
كاشته شده
چندين مشت ميزند.
چند جوان كه
دارند رد ميشوند
ميگويند
«بابا هيكل.
بابا بكسور.
بابا آرنولد.
ممدلی كلي.»
كارگر انگار
آتشيتر شده
باشد يك لگد
هم به تابلو
ميزند. اين
سروصداها يكی
ديگر را به
فكر مياندازد.
ميرود و روی
تابلو ضرب ميگيرد.
باز يك عده كه
انگار منتظر
اند، شروع ميكنند
تكان دادن خودشان.
يك دختر
جوان ميگويد
«وا! اين كارهای
سبك چي اه كه
ميكنند؟»
درست معلوم
نيست منظورش
آنها است كه
ميرقصند، يا
آنها كه وسط
خيابان
ايستادهاند
و روی شيشهی
ماشينها برف
شادی اسپری ميكنند.
آدمهای
منتظر رقص بيشتر
ميشوند. پسر جوانی
يك ضبط صوت
كوچك ميآورد
و روشن ميكند
«هالا لای لاي...»
مشتريانش ثابت
اند. چند پسر
جوان. بيهيچ
دختري. مردم
نگاه ميكنند،
باز سربازها
ميآيند و يكی
ضبط را خاموش
ميكند. اتفاق
خاصی نميافتد.
دختر جوانی
ميخواهد
برود وسط
خيابان. مادرش با
التماس ميگويد
«مادر به خدا
ميزنن. نرو.»
دختر هم
التماس ميكند
«مادر. به خدا
نميزنن. بذا
برم.» و گردنش
را كج ميكند.
مادر مانده
است چه جوابی
بدهد. دختر از
يك حركت كوچك
چشم مادرش اينطور
برداشت ميكند
كه مادر اجازه داد.
حالا وسط
خيابان است و
دارد داد ميزند
«ايران».
گروه رقص
كمكم برای
خودشان استراتژی
پيدا ميكنند.
همين كه
سروكلهی
سربازها پيدا
ميشود، ضبط
را خاموش ميكنند و ميگويند
«ايران چه
كارش كرده؟
سولاخ سولاخش
كرده.» يك عده
هم دو سوی
خيابان
ايستادهاند
و هماين شعار
را ميدهند.
يك خانم
چادری مسن با
عينك كلفت،
گوشهای
ايستاده است.
وقتی اين شعار
را ميشنود يك
قطره اشك از
خوشی از گوشهی
چشمش بيرون ميزند.
با سر انگشت
اشك را از زير
عينكش برميدارد
و ميگويد
«بالاخره بعد
از اون جنگ،
بايد اين جنگ
رو هم اينجوری
ميبرديم.»
مخاطب خاصی
ندارد؛ برای
خودش انگار ميگويد.
اما آدمهای
دوروبرش
آشكارا بعد از
شنيدن اين حرف
بيشتر خوشحال
ميشوند.
آنها كه
توی خيابان
ايستادهاند،
ميخواهند
راه جنوب به
شمال را
ببندند. يعنی
در عمل با
ايستادنشان
اين راه را
بستهاند.
سربازها و
لباس شخصيها ميروند
و قاطی مردم
ميشوند. دست
ميزنند،
ايران ايران
ميگويند،
خوشحالی ميكنند.
بعد يكباره
يكی از
سربازها در
همان حال،
شادمانه ميگويد
«بريم اون ور» و
مسير شمال به
جنوب را نشان
ميدهد. جماعت
هم شادمانه و
هلهلهكنان
دنبالش به آن
سوی خيابان ميروند.
جناب سرهنگ
هنوز هم با
لباس شخصی
داخل مردم است
و راضی به نظر
ميرسد. جمعيت
كه به اين طرف
خيابان ميرسد،
يك قلپ ترافيك
از جايی كه
قبلا بسته بود
عبور ميكند.
حالا ترافيك
اين طرف
خيابان دارد
كور ميشود.
پنج دقيقهی
بعد باز يك
جابهجايی از
اين سو به آن
سو، اين طرف
را باز ميكند.
ترافيك اين
طوری روان و
هدايت شده در
جريان است.
بعضيها
ترقه در ميكنند.
يك نفر يك ظرف
پلاستيكی آب
را هوا مياندازد.
بعضيها از
شيشهی ماشينها
بيرون آمدهاند
و خوشحالی
ميكنند. بعضيها
روی درختها و
تيرهای چراغ
برق رفتهاند.
يك عده از بالاتر
ميآيند.
سراسيمه اند.
ميگويند
«بالا شلوغ اه.
بگير بگير اه.»
منظورشان جلوی
پارك ملت است.
يكيشان ميگويد
«آی مردم. ما
داريم به نفع
آمريكا
تظاهرات ميكنيم.
ما اصلا ضد
ايران ايم.»
بعد داد ميزند
«ايران ايران
ايران.» انگار آن
بالاترها يكی
بهش گفته تو
به نفع آمريكا
توی خيابان آمدهاي.
نبوت
دستههای
موتور سوار
اينجا هم
هستند. خيابان
از ايستادن آدمها
كاملا بند
آمده است.
مردمی كه توی
ترافيك ماندهاند،
از ماشينها
بيرون آمدهاند
و روی كاپوت و
صندوق عقب و
حتی سقف
ماشينشان
نشستهاند و
نظاره ميكنند.
همه خوشحال
اند. بعضی از
اين كه تيم ملی
دو يك عراق را
برده، بعضی از
اين كه بقيه خوشحال
اند، بعضی هم
اصولا خوشحال
اند. دليل خاصی
برای خوشحالی
لازم ندارند.
چند نفر
به ماشينها
كه ميرسند،
اشاره ميكنند
كه برفپاككنها
را روشن كنند.
حتی اين كار
را كمی تحكمآميز
انجام ميدهند،
اما كسی
ناراحت نميشود.
يك مرد جوان
مراقب دختر چادريای
است كه همراهش
است. دخترك
چهارده
پانزده ساله
به نظر ميرسد.
زنی كه سرش را
از شيشهی يك
مينيبوس در
ترافيك مانده
بيرون آورده و
از اين اوضاع
ناراحت است،
رو به دخترك ميكند
كه «نيگاش كن.
با اين چادرش.
خجالت هم نميكشه.»
بقيه به زن نگاه
ميكنند كه
يعنی «برای چی
خجالت بكشه؟»
حتی يك نفر
زير لب همچه
چيزی هم ميگويد.
مرد جوان و
دختر چادری ميروند
جلوتر. از آن
جلو، پسری كه
دو دختر همراهش
هستند دارد عقب
ميآيد. او هم
مراقب دخترهای
همراهش است.
همه احساس ميكنند
كه اتفاق بدی
هم ممكن است
بيفتد، ولی
چندان اهميتی
نميدهند.
دو سه نفر
صورتهايشان
را با سه نوار سبز
و سفيد و قرمز
رنگ كردهاند.
يك عده ميدان
باز كردهاند
و حركات
موزون ميكنند.
همه پسر اند.
يك نفر كه
انگار هيجان
بيشتری ميخواهد،
يك نارنجك را
از پنجره توی
قسمت زنان يك
اتوبوس متوقف
در ترافيك مياندازد.
شوخی قشنگی
نيست. همهی
پنجرههای
اتوبوس را میبندند.
مردم بيرون از
اتوبوس هم از
اين كار چندان
لذتی نميبرند.
يك دختر كه
انگار دلش برای
رقصيدن توی
خيابان غنج ميزند،
ميدود وسط پسرهايی
كه دارند ميرقصند.
پنج دقيقهی
بعد، در يك
لحظه، اتفاق
بدی ميافتد.
اين را قيافهی
دختر كه از
عصبانيت دارد
ميلرزد و
نزديك است غش
كند و دويدن
سراسيمهی
پسری كه يكباره
پا به فرار
گذاشت، ميگويد.
چند نفر دنبال
پسر ميدوند
كه بگيرند و بزنندش.
شلوغ است.
معلوم نميشود
كه پسر گير ميافتد
يا نه. دختر را
از ميدان
بيرون ميبرند.
خودش هم ميداند
كه اشتباه
كرده است. اما
الآن نصيحت به
دردش نميخورد.
شايد نيم ساعت
پيش به دردش
ميخورد. الآن
احتياج دارد
كه به عنوان
يك آدم خطاكردهی
پشيمان
بپذيرندش و
تسلايش بدهند.
چند نفر از
خانمها هماين
كار را ميكنند.
خيابان
آفريقا
فقط پليس
راهنمايی در
خيابانها ميبينيم.
خيلی فعال اند
و واقعا در
حال راهنمايي
اند. وضعيت ترافيكی
منطقه را سريع
و دقيق به رانندهها
خبر ميدهند
تا مسيرشان را
انتخاب كنند.
همه خوشحال
اند. يك عده هم
مثل هر جای
ديگر، در حال
اثبات تئوری
قر كمر هستند.
اين جا هم همهی
اينها پسر
اند. دخترها
جيغ ميزنند،
بوق ميزنند،
پرچم تكان ميدهند،
ولی كار ديگری
نميكنند. يك عده
هم از شيشهی
ماشينهای در
حال حركت
آويزان اند و
اينطوری خوشحالی
ميكنند. آدمهای
كنار خيابان
هم گاهی پرچمی
يا دستمالی
يا چيزی در هماين
حدود به آنها ميدهند،
يا ازشان ميگيرند.
معلوم است كه
خيلی از اين
آدمها كه اينطور
صميمانه به هم
لبخند ميزنند،
نه ديروز گره
اخمشان باز ميشده
نه فردا باز
خواهد شد. اين لبخندی
است مخصوص امشب،
مخصوص شب شادی
خودجوش مردم،
بعد از پيروزی
تيم ملی
فوتبالشان.
جلوی پارك
ملت
يك آدم چاق
با ريش بلند،
موی كوتاه،
پيراهن بلند
و تيرهی روی
شلوار يك بيسيم
توی دستش، دو
نفر جوان را
يك گوشه نگه
داشته. معلوم
نيست چه كردهاند.
كسانی كه رد
ميشوند به
آقای ريشو خيلی
مهربانانه
نگاه نميكنند.
انگار برای
همهشان مسجل
است كه آن دو
نفر كاری
نكردهاند.
ماشينها كه به
نزديك اينجا
ميرسند، آدمهای
توی پنجرهها
ميروند تو و
ساكت مينشينند.
يك پرايد به
يكی از اين
ماشينها
نزديك ميشود
و اشاره ميكند
كه «آتيش
دارين؟» سيگار
روشنی دستش ميدهند.
سيگارش را
روشن ميكند و
مثل كسی كه
بخواهد اطلاع
مهمی بدهد زير
لبی ميگويد
«شيشهها رو
بدين بالا.
ممكنه اشكآور
بندازن تو ماشين.»
و بعد دور ميشود.
جوانهای توی
ماشين به اين
حالت
جيمزباندگونه
قاهقاه ميخندند.
همه آرام اند،
اما برخورد
چندان خشنی هم
در كار نيست.
يك پليس راهنمايی
با ناراحتی و
زير لب ميگويد
«انگار به ما
ملت خوشحالی
نيومده.» به
كارش ادامه ميدهد.
ونك
سرهنگ هنوز
با لباس شخصی
لای جمعيت
است. يك پسر
بچهی نزديك
دوازده ساله
توی جمعيت
ايستاده است و
حركت نميكند.
سرهنگ بهش ميگويد
«برو پسر جون.
واينايست.»
پسر بچه دعوا
ميكند «به تو
چه؟ قدت گندهاس
يا شيكمت؟ دلم
ميخواد
وايسم.» و
مادرش كه تا
حدی هم مد روز
لباس پوشيده -
اما نه به شيكی
پسرش - دنبال
حرف پسر را ميگيرد.
حرفهای مادر
حتی خشنتر هم
هستند. همه انتظار
دارند كه دعوای
لفظی كش پيدا
كند و ميايستند
تا ببينند چه
ميشود. سرهنگ لبخند
ميزند و ميرود.
جمعيت به كار
خودشان مشغول
ميشوند. يك
خبرنگار، يك
آدم كنجكاو،
دنبال مادر و
پسر ميرود.
يك دقيقهی
بعد، يك مرد
سيوچند سالهی
نسبتا ژوليده
- كه هيچ شباهتی
با مادر و پسر
ندارد -
نزديكشان ميشود.
وقت دعوا هم
همآن كنار
ايستاده بود.
كمی آرام آرام
حرف ميزنند.
به نظر ميآيد
مزاحم باشد،
اما چه مزاحم
آرامي. ناگهان
يك جمله كه زن
از سر پرخاش
به مرد ميگويد،
به گوش آدم
كنجكاو ميرسد
و دو شاخ روی
سرش سبز ميشود.
زن دارد با
تندی به مرد
ميگويد «چرا نزديش؟
بايد با چاقو
ميزديش. برای
چينزديش؟»
انگار كه مرد
پول گرفته
باشد برای
چاقو زدن. آن
آدم كنجكاو
سعی ميكند
باور نكند.
باورش بسيار
مشكل است. در
گوشهای ديگر
از ميدان چند
نفر جوان با
قيافههايی
عجيب و غريبتر
از بقيه،
دارند سعی ميكنند
يكی دو نفر
ديگر را همراه
كنند و بزنند
شيشههای
مغازهی
اسباببازيفروشی
را بشكنند.
اما كسی تمايلی
نشان نميدهد.
يك افسر با
لباس شخصی هم
خيلی آرام مراقبشان
است. يكی دو
دختر، در حال
چرخ زدن با
اسكيت، ميآيند
و رد ميشوند.
نور