ايران چی
كارش كرده؟
علی رياحي
چهار سال
پيش، وقتی بعد
از بازی ايران
- استراليا و
صعود ايران به
جام جهانی،
مردم توی
خيابانها
ريختند و شادی
كردند، هيچكس
نگفت چرا؟
اتفاق مهمی در
ورزش ما
افتاده بود و
بعد از سالها
ميتوانستيم مزهی
رودررويی و
مبارزهی جدی
با تيمهای
درجه يك دنيا
را بچشيم.
وقتی در جامجهاني،
ايران دو بر
يك مقابل
آمريكا به
پيروزی رسيد،
باز هم مردم
به خيابانها ريختند
و شادی كردند.
باز هم كسی
نگفت چرا؟ يك
برد در جام
جهانی ارزش
اين همه شادی
را داشت. ضمن
اين كه ما - به
خصوص در سطح
ديپلماتيك -
با آمريكا كری
داشتيم. حالا بعد
از چهار سال،
چه اتفاقی
افتاده؟ وقتی
بعد از پيروزی،
مردم به
خيابانها ميريزند، ميگوييم
حق دارند برای
برد تيمشان
شادی كنند.
اما وقتی بعد
از مساوی يا
هر نتيجهی
ديگری باز هم
به خيابانها
ميآيند آن
وقت باز هم ميگوييم
حق دارند، اما
اين بار برای
چه؟ آيا مردم
تنها به اين
دليل از خانههايشان
بيرون نميآيند
كه مطمئن
هستند بقيه
هم بيرون
ميآيند؟ آيا
اين يعنی خطر؟
لحظات
پايانی بازی
ايران و عراق.
ميدان نور
اينجا
سرباز. آنجا
سرباز. همهجا
سرباز. با
باتوم و سپر و
كلاهخود. با
ماشينهای
تور سيمی
كشيدهی ضد
شورش. با
فولكس واگنهای
استيشن سياه.
با بنزهای كرم
رنگ نمره شخصی
چراغ گردوندار.
تصور كنيد.
پنج اتوبوس
سرباز با لباس
پلنگی و باتوم
و كلاهخود.
چندين وانت با
تور سيمی و
اتاقك. حدود
ده فولكس واگن
استيشن سياه
با شيشههای
دودی كه رديف
كنار هم
ايستادهاند
و تقريبا همين
قدر بنزهای
كرم رنگ آخرين
سيستم يك دست
با نمرهی شخصی
و چراغ گردون.
آدم
ناخودآگاه
ياد وقايع بعد
از هجده تير
ميافتد.
راديو
اطلاعيهای
را از قول
نيروی انتظامی
ميخواند.
خلاصهی
اطلاعيه اين
كه چون اين
شادی و سرور
با شب شهادت
امام موسيكاظم همزمان
است از مردم
تقاضا ميشود
پس از شادمانی
در خيابانها
در ساعات بعدی
شب به عزاداری
بپردازند.
اما خود
راديو
تلويزيون سنگ
تمام گذاشته
كه با تسليت
گفتنها و حتی
به صراحت
خواستنها
جلوی اين شادی
بيشرمانه
را بگيرد. حتی
تلويزيون قول تصاوير
و مصاحبههای
توی رختكن را
ميدهد؛ با اين
توصيه كه «از
پای گيرندهها تكان
نخوريد.» بعد
از نيم ساعت
بالاخره اين
تصاوير روی
آنتن ميرود.
بازيكنهای
داخل زمين همه
قيافهی شاد
بعد از يك بازی
پيروزمندانه
را دارند و
اصلا يادشان
نيست كه فردا
روز شهادت است.
اما بازيكنان
ذخيره و آدمهای
مهم يادشان
هست - يا
يادشان
انداختهاند -
و تسليت ميگويند
و از مردم ميخواهند كه
امشب را - به
مناسبت عزای
فردا - بيخيال
شوند و سروصدا
راه نيندازند.
توی زمين هم
يك عده
تماشاگرنمای
معلومالحال
به عراقيها
سنگ زدهاند و
همهی آدمهای
مهم از اين
موضوع كفرشان
بالا آمده
است.
ميدان
ونك
بسياری از
چراغهای
روشنايی
ميدان خاموش
است. سربازها
از مردمی كه
خيلی عادی در
اطراف ميدان
قدم ميزنند،
ميخواهند كه
نايستند و راه
بروند. بعد از
مدتی آدمهای
ايستادهی پای
تلفن عموميها
را هم به حركت
درميآورند.
همه ميدانند
چه خبر قرار
است بشود. يك
عده منكرند و
يك عده منتظر.
دو آقای نزديك
چهل ساله، با
ريشهای بلند
كه سه نوجوان
با ريشهای
كوتاه
دنبالشان
ميآيند، با
اخم دور ميدان
راه ميروند.
يكيشان كت
پوشيده و زير
كتش چفيهای
به گردنش
انداخته است.
هر چند بعضيها
كمی ميترسند،
اما آنها كاری
به كار كسی
ندارند. در
اولين كوچهی
فرعی پايين
ميدان، يك نفر
يك بوق
استاديومی ميزند.
چند نفر هم ميگويند
ايران. سرهنگی
كه مسئول حفظ
نظم ميدان
است، با لباس شخصی
گوشهای
ايستاده و خونسرد
نگاه ميكند.
سربازها ميروند
سمت كوچه و از مردم
ميخواهند كه
متفرق شوند.
مغازههای
دور ميدان همه
تعطيل اند.
حوالی
ميدان نبوت
مغازهها
با كركرههای
نيمه پايين
منتظر اند. تك
و توك پليس میبينی.
يك جا چند
افسر پليس دور
هم جمع شدهاند.
وقتی فالگوش
ميايستي، ميشنوی
كه يكيشان ميگويد
«نه! نه! زمان
جنگ هم ما همراه
مردم بوديم.
نه اون روز جلوی
مردم
وايساديم، نه
امروز واميايسيم.»
ماشينهای در
رفت و آمد بوق
ميزنند. همه
شاد اند. مردم
كمكم بيشتر
ميشوند. شعار
ميدهند
«ايران ايران
ايران.» بعد از مدتی
سرود ميخوانند
«ايران ای سرای
اميد...»
ونك
كمكم
ميدان شلوغتر
ميشود. ديگر
مردم دور ميدان
را كاملا پر
كردهاند و كسی
هم ازشان نميخواهد
كه راه بروند.
مأموران با
لباس شخصی و
با لباس فرم
لابهلای
مردم حضور دارند.
ماشينها بوق
ميزنند.
موتورها از
راه ميرسند.
تركنشينها
جيغ ميزنند، بوق
ميزنند،
خيليها هم
پرچم به پشت
گرفتهاند يا
تكان ميدهند.
يك دختر كه
ترك موتور
نشسته، جيغهای
بلند ميكشد.
آدمهای توی
ميدان از همه
جنس هستند و
همه شاد اند.
يك آقای
جاافتاده، با
دختر شانزده
هفده ساله و
پسر ده دوازده
سالهاش يك
گوشه ايستاده.
دختر مانتوی
روشن پوشيده و
كمی هم آرايش
كرده. يك پرچم
ايران روی
دوشش انداخته و
بوق ميزند.
قيافهها
همان قيافههای
هر روز ونك
است. فقط
جمعيت زياد
شده است. حتی
نقاشها و
كارگرهای
گوشهی ميدان
هم هستند.
احتمالا كرد
اند. همهشان
همديگر را ميشناسند.
يكيشان دف
دارد. شروع ميكند
به دفزدن. يك
عده انگار
منتظر اند،
فوری شروع ميكنند
به جنبيدن.
ياد حرف مسعود
دهنمكی
دربارهی جام
جهانی ميافتم.
سربازها طرف
جمعيت ميآيند.
با كسی كاری
ندارند، فقط
ميخواهند دفزن
را پيدا كنند.
اما جمعيت ترس
ميخورد و ميدود
سمتي. يكی از
كارگرها كه
هيكل درشت و
سبيل و موهای
فرزده دارد،
عصبانی ميشود.
به تابلوی فلزی
تبليغاتی
شهرداری كه توی
پيادهرو
كاشته شده
چندين مشت ميزند.
چند جوان كه
دارند رد ميشوند
ميگويند
«بابا هيكل.
بابا بكسور.
بابا آرنولد.
ممدلی كلي.»
كارگر انگار
آتشيتر شده
باشد يك لگد
هم به تابلو
ميزند. اين
سروصداها يكی
ديگر را به
فكر مياندازد.
ميرود و روی
تابلو ضرب ميگيرد.
باز يك عده كه
انگار منتظر
اند، شروع ميكنند
تكان دادن خودشان.
يك دختر
جوان ميگويد
«وا! اين كارهای
سبك چي اه كه
ميكنند؟»
درست معلوم
نيست منظورش
آنها است كه
ميرقصند، يا
آنها كه وسط
خيابان
ايستادهاند
و روی شيشهی
ماشينها برف
شادی اسپری ميكنند.
آدمهای
منتظر رقص بيشتر
ميشوند. پسر جوانی
يك ضبط صوت
كوچك ميآورد
و روشن ميكند
«هالا لای لاي...»
مشتريانش ثابت
اند. چند پسر
جوان. بيهيچ
دختري. مردم
نگاه ميكنند،
باز سربازها
ميآيند و يكی
ضبط را خاموش
ميكند. اتفاق
خاصی نميافتد.
دختر جوانی
ميخواهد
برود وسط
خيابان. مادرش با
التماس ميگويد
«مادر به خدا
ميزنن. نرو.»
دختر هم
التماس ميكند
«مادر. به خدا
نميزنن. بذا
برم.» و گردنش
را كج ميكند.
مادر مانده
است چه جوابی
بدهد. دختر از
يك حركت كوچك
چشم مادرش اينطور
برداشت ميكند
كه مادر اجازه داد.
حالا وسط
خيابان است و
دارد داد ميزند
«ايران».
گروه رقص
كمكم برای
خودشان استراتژی
پيدا ميكنند.
همين كه
سروكلهی
سربازها پيدا
ميشود، ضبط
را خاموش ميكنند و ميگويند
«ايران چه
كارش كرده؟
سولاخ سولاخش
كرده.» يك عده
هم دو سوی
خيابان
ايستادهاند
و هماين شعار
را ميدهند.
يك خانم
چادری مسن با
عينك كلفت،
گوشهای
ايستاده است.
وقتی اين شعار
را ميشنود يك
قطره اشك از
خوشی از گوشهی
چشمش بيرون ميزند.
با سر انگشت
اشك را از زير
عينكش برميدارد
و ميگويد
«بالاخره بعد
از اون جنگ،
بايد اين جنگ
رو هم اينجوری
ميبرديم.»
مخاطب خاصی
ندارد؛ برای
خودش انگار ميگويد.
اما آدمهای
دوروبرش
آشكارا بعد از
شنيدن اين حرف
بيشتر خوشحال
ميشوند.
آنها كه
توی خيابان
ايستادهاند،
ميخواهند
راه جنوب به
شمال را
ببندند. يعنی
در عمل با
ايستادنشان
اين راه را
بستهاند.
سربازها و
لباس شخصيها ميروند
و قاطی مردم
ميشوند. دست
ميزنند،
ايران ايران
ميگويند،
خوشحالی ميكنند.
بعد يكباره
يكی از
سربازها در
همان حال،
شادمانه ميگويد
«بريم اون ور» و
مسير شمال به
جنوب را نشان
ميدهد. جماعت
هم شادمانه و
هلهلهكنان
دنبالش به آن
سوی خيابان ميروند.
جناب سرهنگ
هنوز هم با
لباس شخصی
داخل مردم است
و راضی به نظر
ميرسد. جمعيت
كه به اين طرف
خيابان ميرسد،
يك قلپ ترافيك
از جايی كه
قبلا بسته بود
عبور ميكند.
حالا ترافيك
اين طرف
خيابان دارد
كور ميشود.
پنج دقيقهی
بعد باز يك
جابهجايی از
اين سو به آن
سو، اين طرف
را باز ميكند.
ترافيك اين
طوری روان و
هدايت شده در
جريان است.
بعضيها
ترقه در ميكنند.
يك نفر يك ظرف
پلاستيكی آب
را هوا مياندازد.
بعضيها از
شيشهی ماشينها
بيرون آمدهاند
و خوشحالی
ميكنند. بعضيها
روی درختها و
تيرهای چراغ
برق رفتهاند.
يك عده از بالاتر
ميآيند.
سراسيمه اند.
ميگويند
«بالا شلوغ اه.
بگير بگير اه.»
منظورشان جلوی
پارك ملت است.
يكيشان ميگويد
«آی مردم. ما
داريم به نفع
آمريكا
تظاهرات ميكنيم.
ما اصلا ضد
ايران ايم.»
بعد داد ميزند
«ايران ايران
ايران.» انگار آن
بالاترها يكی
بهش گفته تو
به نفع آمريكا
توی خيابان آمدهاي.
نبوت
دستههای
موتور سوار
اينجا هم
هستند. خيابان
از ايستادن آدمها
كاملا بند
آمده است.
مردمی كه توی
ترافيك ماندهاند،
از ماشينها
بيرون آمدهاند
و روی كاپوت و
صندوق عقب و
حتی سقف
ماشينشان
نشستهاند و
نظاره ميكنند.
همه خوشحال
اند. بعضی از
اين كه تيم ملی
دو يك عراق را
برده، بعضی از
اين كه بقيه خوشحال
اند، بعضی هم
اصولا خوشحال
اند. دليل خاصی
برای خوشحالی
لازم ندارند.
چند نفر
به ماشينها
كه ميرسند،
اشاره ميكنند
كه برفپاككنها
را روشن كنند.
حتی اين كار
را كمی تحكمآميز
انجام ميدهند،
اما كسی
ناراحت نميشود.
يك مرد جوان
مراقب دختر چادريای
است كه همراهش
است. دخترك
چهارده
پانزده ساله
به نظر ميرسد.
زنی كه سرش را
از شيشهی يك
مينيبوس در
ترافيك مانده
بيرون آورده و
از اين اوضاع
ناراحت است،
رو به دخترك ميكند
كه «نيگاش كن.
با اين چادرش.
خجالت هم نميكشه.»
بقيه به زن نگاه
ميكنند كه
يعنی «برای چی
خجالت بكشه؟»
حتی يك نفر
زير لب همچه
چيزی هم ميگويد.
مرد جوان و
دختر چادری ميروند
جلوتر. از آن
جلو، پسری كه
دو دختر همراهش
هستند دارد عقب
ميآيد. او هم
مراقب دخترهای
همراهش است.
همه احساس ميكنند
كه اتفاق بدی
هم ممكن است
بيفتد، ولی
چندان اهميتی
نميدهند.
دو سه نفر
صورتهايشان
را با سه نوار سبز
و سفيد و قرمز
رنگ كردهاند.
يك عده ميدان
باز كردهاند
و حركات
موزون ميكنند.
همه پسر اند.
يك نفر كه
انگار هيجان
بيشتری ميخواهد،
يك نارنجك را
از پنجره توی
قسمت زنان يك
اتوبوس متوقف
در ترافيك مياندازد.
شوخی قشنگی
نيست. همهی
پنجرههای
اتوبوس را میبندند.
مردم بيرون از
اتوبوس هم از
اين كار چندان
لذتی نميبرند.
يك دختر كه
انگار دلش برای
رقصيدن توی
خيابان غنج ميزند،
ميدود وسط پسرهايی
كه دارند ميرقصند.
پنج دقيقهی
بعد، در يك
لحظه، اتفاق
بدی ميافتد.
اين را قيافهی
دختر كه از
عصبانيت دارد
ميلرزد و
نزديك است غش
كند و دويدن
سراسيمهی
پسری كه يكباره
پا به فرار
گذاشت، ميگويد.
چند نفر دنبال
پسر ميدوند
كه بگيرند و بزنندش.
شلوغ است.
معلوم نميشود
كه پسر گير ميافتد
يا نه. دختر را
از ميدان
بيرون ميبرند.
خودش هم ميداند
كه اشتباه
كرده است. اما
الآن نصيحت به
دردش نميخورد.
شايد نيم ساعت
پيش به دردش
ميخورد. الآن
احتياج دارد
كه به عنوان
يك آدم خطاكردهی
پشيمان
بپذيرندش و
تسلايش بدهند.
چند نفر از
خانمها هماين
كار را ميكنند.
خيابان
آفريقا
فقط پليس
راهنمايی در
خيابانها ميبينيم.
خيلی فعال اند
و واقعا در
حال راهنمايي
اند. وضعيت ترافيكی
منطقه را سريع
و دقيق به رانندهها
خبر ميدهند
تا مسيرشان را
انتخاب كنند.
همه خوشحال
اند. يك عده هم
مثل هر جای
ديگر، در حال
اثبات تئوری
قر كمر هستند.
اين جا هم همهی
اينها پسر
اند. دخترها
جيغ ميزنند،
بوق ميزنند،
پرچم تكان ميدهند،
ولی كار ديگری
نميكنند. يك عده
هم از شيشهی
ماشينهای در
حال حركت
آويزان اند و
اينطوری خوشحالی
ميكنند. آدمهای
كنار خيابان
هم گاهی پرچمی
يا دستمالی
يا چيزی در هماين
حدود به آنها ميدهند،
يا ازشان ميگيرند.
معلوم است كه
خيلی از اين
آدمها كه اينطور
صميمانه به هم
لبخند ميزنند،
نه ديروز گره
اخمشان باز ميشده
نه فردا باز
خواهد شد. اين لبخندی
است مخصوص امشب،
مخصوص شب شادی
خودجوش مردم،
بعد از پيروزی
تيم ملی
فوتبالشان.
جلوی پارك
ملت
يك آدم چاق
با ريش بلند،
موی كوتاه،
پيراهن بلند
و تيرهی روی
شلوار يك بيسيم
توی دستش، دو
نفر جوان را
يك گوشه نگه
داشته. معلوم
نيست چه كردهاند.
كسانی كه رد
ميشوند به
آقای ريشو خيلی
مهربانانه
نگاه نميكنند.
انگار برای
همهشان مسجل
است كه آن دو
نفر كاری
نكردهاند.
ماشينها كه به
نزديك اينجا
ميرسند، آدمهای
توی پنجرهها
ميروند تو و
ساكت مينشينند.
يك پرايد به
يكی از اين
ماشينها
نزديك ميشود
و اشاره ميكند
كه «آتيش
دارين؟» سيگار
روشنی دستش ميدهند.
سيگارش را
روشن ميكند و
مثل كسی كه
بخواهد اطلاع
مهمی بدهد زير
لبی ميگويد
«شيشهها رو
بدين بالا.
ممكنه اشكآور
بندازن تو ماشين.»
و بعد دور ميشود.
جوانهای توی
ماشين به اين
حالت
جيمزباندگونه
قاهقاه ميخندند.
همه آرام اند،
اما برخورد
چندان خشنی هم
در كار نيست.
يك پليس راهنمايی
با ناراحتی و
زير لب ميگويد
«انگار به ما
ملت خوشحالی
نيومده.» به
كارش ادامه ميدهد.
ونك
سرهنگ هنوز
با لباس شخصی
لای جمعيت
است. يك پسر
بچهی نزديك
دوازده ساله
توی جمعيت
ايستاده است و
حركت نميكند.
سرهنگ بهش ميگويد
«برو پسر جون.
واينايست.»
پسر بچه دعوا
ميكند «به تو
چه؟ قدت گندهاس
يا شيكمت؟ دلم
ميخواد
وايسم.» و
مادرش كه تا
حدی هم مد روز
لباس پوشيده -
اما نه به شيكی
پسرش - دنبال
حرف پسر را ميگيرد.
حرفهای مادر
حتی خشنتر هم
هستند. همه انتظار
دارند كه دعوای
لفظی كش پيدا
كند و ميايستند
تا ببينند چه
ميشود. سرهنگ لبخند
ميزند و ميرود.
جمعيت به كار
خودشان مشغول
ميشوند. يك
خبرنگار، يك
آدم كنجكاو،
دنبال مادر و
پسر ميرود.
يك دقيقهی
بعد، يك مرد
سيوچند سالهی
نسبتا ژوليده
- كه هيچ شباهتی
با مادر و پسر
ندارد -
نزديكشان ميشود.
وقت دعوا هم
همآن كنار
ايستاده بود.
كمی آرام آرام
حرف ميزنند.
به نظر ميآيد
مزاحم باشد،
اما چه مزاحم
آرامي. ناگهان
يك جمله كه زن
از سر پرخاش
به مرد ميگويد،
به گوش آدم
كنجكاو ميرسد
و دو شاخ روی
سرش سبز ميشود.
زن دارد با
تندی به مرد
ميگويد «چرا نزديش؟
بايد با چاقو
ميزديش. برای
چينزديش؟»
انگار كه مرد
پول گرفته
باشد برای
چاقو زدن. آن
آدم كنجكاو
سعی ميكند
باور نكند.
باورش بسيار
مشكل است. در
گوشهای ديگر
از ميدان چند
نفر جوان با
قيافههايی
عجيب و غريبتر
از بقيه،
دارند سعی ميكنند
يكی دو نفر
ديگر را همراه
كنند و بزنند
شيشههای
مغازهی
اسباببازيفروشی
را بشكنند.
اما كسی تمايلی
نشان نميدهد.
يك افسر با
لباس شخصی هم
خيلی آرام مراقبشان
است. يكی دو
دختر، در حال
چرخ زدن با
اسكيت، ميآيند
و رد ميشوند.
نور
يك عكاس ميخواهد
عكس بگيرد.
متوجه ميشود
كه بسياری از روشناييهای
ميدان خاموش
اند. بايد با
فلاش عكس
بگيرد. فلاش
دوم كه ميخورد ميگيرندش.
نيروی ويژه.
ميپرسند «به
چه مجوزی عكس
ميگيري؟» و
ميبرند و توی
يك ماشين ضد
شورش مياندازندش.
بعد از مدتی
بيسيم زدن به
اين طرف و آن
طرف، بالأخره يك
مقام مسئول
نظر ميدهد
«بندازيدش بره
پی كارش بابا.
توی اين شلوغ
پلوغی شمام
وقت گير
آوردين؟ عكاس
گرفتهين؟»
و
عكاس را رها
ميكنند. تماشاگرنماها
اين طرف و آن طرف
ميدان نارنجك
مياندازند.
هر جا كه
نارنجكی ميتركد،
ده بيست مأمور
آن سمت ميدوند.
انگار ممكن
است كارتی يا
اثری از پرتابكننده
آن جاها پيدا
كنند. يك عده هم
صف ايستادهاند
و با باتوم به
سپرهاشان ميكوبند.
آدم ياد كرهی
جنوبی ميافتد.
بعدها يك مقام
نسبتا آگاه در
يك گپ و گعدهی
خصوصی مدعی ميشود
كه ميدان نور
اينقدر شلوغ
و غيرقابل
كنترل شده
بوده كه لباس
دو نفر خانم
را وسط شلوغی
به تنشان
پاره كردهاند.
ممكن است اين
اطلاع اغراق
شده باشد،
معمولا
خبرهايی كه از
اين منابع ميرسد،
با حد معقولی
اغراق هم توأم
است، اما در
شلوغ و خارج
از كنترل بودن ميدان
كمتر ميتوان
شك داشت. مگر
اين كه تصور
مردم از كنترل
و شلوغی عوض
شده باشد.
عكاس بعد
از آزادشدن
ترجيح ميدهد
مؤدب و مرتب
از ميدان خارج
شود. يك نفر با
لباس شخصی
جلوش را ميگيرد.
با اشاره به
ساك دوربين ميپرسد
«اين چي اه؟»
موهای كوتاه.
ريش. پيراهن
بلند روی
شلوار. اين
قيافه انگار
خودش كارت
باشد. عكاس نميپرسد
«شما؟» فقط با
عصبانيت ميگويد
«اين تو؟ كهنههای
بچهام است.» و
ساك را باز ميكند.
دوربين كه
معلوم ميشود،
سؤال و جواب
شروع ميشود
«عكس ميگيري؟
با چه مجوزي؟»
«عكس نميگيرم.
دارم ميرم.
دارم ميرم
سوار ماشينم
بشم. همآن
پيكانی كه اون
طرف پارك اه.»
«نميشه. بايد
بياي.» «كجا؟»
سؤال بيجواب
ميماند. عكاس
همراه مرد ميرود.
يك عده يك
گوشه داد ميزنند
«ولش كن، ولش
كن.» معلوم
نيست كدام يك
از آدمهايی
كه گرفتهاندشان
منظورشان است.
عكاس را پيش
چند نفر ديگر
ميبرند. يك
نفر كه مسنتر
به نظر ميرسد
و ظاهرا ديگران
ازش حساب ميبرند،
ميپرسد «چرا
عكس ميگرفتي؟»عكاس
ميپرسد
«ببخشيد. اول
ميشه بگيد
شما كی
هستيد؟» آن
آقای مسن فكری
ميكند و بعد
كارتی از جيبش
بيرون ميآورد
و نشان عكاس
ميدهد.
توضيحاتی هم
ميدهد در
مورد احساس مسئوليت
در قبال امنيت
عمومي. عكاس
عين همآن
كارت را از
جيبش بيرون ميآورد
و نشان آن
آقا ميدهد.
بعد هم
توضيحاتی ميدهد
دربارهی
چيزهايی ديگر.
همه چيز به
خوبی و خوشی
تمام ميشود.
نبوت
يكباره
صدای شكستن
شيشه فضا را
به هم ميزند.
همه نگاه ميكنند
آن طرف كه صدا
از آن جا ميآيد.»
چند نفر شيشهی
بانك تجارت را شكستهاند.
كاملا معلوم
است كه كی
هستند. يك طرف
ديگر ميدان
آتش و سروصدا
بلند ميشود.
مردم ميگويند
«يك آمبولانس
را آتش زدهاند.»
انگار يك عده
هم با اين
كارها ميخواهند
شادی را زهر
مار مردم
كنند، اما
معلوم است كه
كی هستند.
كاملا پيدا
است. نميتوانند
لای مردم
پنهان شوند.
مردم با ترس و
نفرت ازشان دور ميشوند.
ونك
ديگر همه
چيز دارد تمام
ميشود. يك
ماشين از سمت
تجريش ميآيد
و به سرعت به
سمت پارك ساعی
ميرود. از
پنجرهاش يك
دختر بچهی
پنج شش ساله بيرون
آمده كه صورتش
را رنگ كردهاند؛
شبيه خرگوش.
موهايش را هم
مثل گوش خرگوش
گيس كردهاند.
دارد ميرقصد.
آدم نگرانش ميشود
با آن سرعت
ماشين. مردم
كمكم دارند ميروند.
هيچ كس را
بازداشت
نكردهاند،
هيچ شيشهای
نشكسته،
درگيريای رخ
نداده، بيحرمتيای
هم نشده. همه
چيز به خير و
خوشی گذشته.
نور
نيم ساعت
بعد از اين
كه ميدان ونك
خالی خالی
شده، اينجا
هنوز كاملا
خالی نشده.
شايعههای
عجيبی روی
زبانها ميچرخد.
كتككاری
ميان مردم و
مأمورها، چپ
كردن يا شكستن
شيشهی يك
ماشين دولتی
يا نيروی
انتظامي. دستگيری
كلی از آدمهای
توی ميدان.
شعارهای
براندازانهای
كه بعضيها
زير گوش بقيه
ميگويند و ميخواهند
با قسم حضرت
عباس به بقيه
بقبولانند كه
با گوش خودشان
شنيدهاند و
خيلی چيزهای
ديگر. مأموران
نيروی ويژه با
خستگی آشكار به
سوی اتوبوسهاشان
ميروند و
رفتگرها به
شيشه خوردههای
كف بلوار آيتالله
كاشانی نگاه
ميكنند كه
بايد جاروشان
كنند.
در جاهايی
مثل شهرآرا،
شمال
ستارخان،
درياننو، گيشا،
يوسفآباد و
محلههای
شبيه آنها هم
اتفاقهايی
شبيه هم رخ
داده است.
مردم از خانه
بيرون آمدهاند.
اهل هر كوچه
توی كوچهی
خودشان شادی و
خوشی و سروصدا
راه انداختهاند،
بعد به طور
طبيعی مردم
جذب كوچههای
شلوغتر و
فعالتر شدهاند
و چند ساعتی را
با هم گذراندهاند
و شاد بودهاند.
بعد هم همآنطور
كه آمده
بودند، به خانههاشان
برگشتهاند.
يكجور شادی
محلي.
از شهرستانها
هم خبرهايی ميرسد كه
انگار مردم آن
جاها هم مثل
تهران شاد
بودهاند.
البته هر كسی
هر جايی به
شيوهی خودش و
شهر خودش شادی
كرده است.
واضح است كه
خيلی چيزها كه
مثلا در شمال
به طور طبيعی
رخ ميدهد،
ممكن است در
جنوب قبيح به
نظر برسد و
خيلی چيزها كه
در جنوب به
صورت عادی گفته
ميشود، ممكن
است در شمال
ركيك به نظر
بيايد. اما عرف
هر منطقه و
شهری خود تعيين
ميكند كه شكل
مجاز و مقبول
شادی كدام
است.
حتی در قم و
مشهد هم مردم
برای شادی
كردن به
خيابان آمدهاند.
پيش از اين يك
بار در چنين
موردی يكی از
خطيبان جمعهی
قم گفته بود
«اينها مردم
قم نيستند، من
مردم متدين قم
را ميشناسم.»
اما اين بار
حتی چنين
اتفاقی هم
نيفتاد. هر
چند نميتوان
از اين نكته
گذشت كه شادی
مردم در قم و
مشهد رنگ و
رويی متناسب
با اين دو شهر
و متفاوت با
تهران داشت.
تلويزيون
اخبار ساعت
نه شب. موسيقی
آغازين خبر
همان موسيقی
است. قطعهای
از موسيقی متن
سريال امام علی
كه با دف و يك
ساز زهی و يك
ساز بادی مینوازندش.
برای اولين
بار گوينده از
خير به كار
بردن جملهی
مشهور «ايران
اسلامی امشب
يكپارچه غرق
در عزا و ماتم
بود.» ميگذرد
و تنها به
تسليت گفتن
اكتفا ميكند.
پيراهن مشكی و
كمی اخم به
كمك آقای
افشار گويندهی
مشهور،
باسابقه، جدی
و عاليمقام
خبر ساعت 9
آمده است تا
خبرها را يكی
پس از ديگری
با جديت بينظيری
بخواند. او
مرد سرد و گرم
چشيدهای است
و در طول
دوران خبر
خواندنش تكاندهندهترين خبرهای
شادی يا غم را
ديده است.
شايد اگر دختر
نوجوانش در حادثهای
ناگوار از دست نرفته
بود، الآن ميتوانست
همراه همسر و
فرزندش از
خيابان به
خانه بيايد تا
چهرهی پدر را
روی صفحهی تلويزيون
تماشا كند.
خبرها يكی پس
از ديگری ميگذرند.
افغانستان خونآلود
هم. حالا نوبت
فوتبال است.
افشار سعی
زيادی ميكند
كه لبخند
نزند، ولی نميتواند.
به وضوح خوشحال
است. لبخندزنان
ادامهی خبر
را به گويندهی
اخبار ورزشی
ميسپارد. همه
چيز تقريبا به
خير و خوشی
پايان يافته
است.
تقريبا
به خير و خوشي،
چون بعدا
روزنامهای
ادعا ميكند
تعداد دستگيرشدگان
اين واقعه
نزديك چهارصد نفر
است. بعدها
خبرهای ديگری
ميرسد كه اين
دستگيرشدهها
در دادگاه
انقلاب
محاكمه ميشوند.
كسانی لازم ميبينند
كه متذكر شوند
كه «شادی كردن
مردم تضادی با
امنيت ملی
ندارد.»
بياييد
به اين نكته
فكر كنيم كه
اگر نيروی
انتظامي در
ميدانهای
نور و نبوت هم
ميتوانست
مثل آنها كه
در ونك بودند
عمل كند، اگر
خشونتها و بيتفاوتيهای
جزيی جا را
برای يك عكسالعمل
هوشمندانه وعاقلانه
باز ميكردند،
اخبار ناگوار
كمتر نميشدند؟
و اگر كسانی
به صرف احساس مسئوليت
در قبال
امنيت، بدون
همآهنگی با
ارگانهای
مسئول، مثل
سپاه و بسيج،
به ميدان اقدام
عملی وارد نميشدند،
وضع به مراتب
بهتر از اين
نبود؟ مطمئنا چوناين
است و اميدوار
ايم از اين پس
هم چوناين
باشد.